تبلیغات
هذیان های نیمه شب
 
هذیان های نیمه شب
درباره وبلاگ


چیزی ندارم
لایق تو
جز هذیان هایم
بپذیر
برگ سبزیست
تحفه درویش......
چه کند ،بی نوا
ندارد بیش.
-------------------

گرسنگی.

گرسنگی نان ،گرسنگی عشق،
گرسنگی آزادی....
ودستان تهی انسان ها درتمامی قرون،
وعطش سیال خواستن،
در حجم های بهت وحیرت وخشم
وحضور همیشه مداوم مرگ،
در برهوت همیشه تشنه آرزو ها....
گرسنگی چشم ها درطلب باران
وشوق باریدن وروییدن.

***********
عشق برای من
بارسنگین دلبستگی هاست
به رنج های آدمی
مفهوم عظیم فرا رفتن
از کنار دردها.
غاری ست دردل بزرگترین
وستبر ترین کوه های رنج.
می خواهم دراین غار
هم چون انسان های دور،دور
بدوی وگنگ پناه گیرم.
***********

مدیر وبلاگ : حسن تنگسیری
نویسندگان
پنجشنبه 31 فروردین 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
    علم بهتر است یا ثروت ؟
 البته بر ما دانش آموزان واضع وآشكار است كه ثروت بهتر است
 البته در كلاسهای پایین تر ما فكر می كردیم علم بهتر است 
زیرا :ازدیربازدرمغز ما چپانده اند كه ثروت یك روز ممكن است
 تمام شود یا دزد آن راببرد اما علم همیشه درمغزوفکرمامیماند
 اما امروزه كه ما بزرگتر شده ایم میدانیم که ثروت بهتر است
 چون هیچ كس نمیتواندآنرا بدزدد زیرا در بانك ها ودر جایی امن 
نگهداری میشودو هیچوقت هم تمام نمیشود 
زیرا هر چقدر هم بی دست وپا باشیم ونتوانیم آنرا در تجارت
 های مشكوك وغیر مشكوك بكاربیاندازیم بانك هابه پول ما سود میدهند 
البته ما نباید بگوییم سود زیرا سود حرام  است بلكه به جای سود 
باید بگوییم كار مزد ! امروز تمام كسانی  كه درس خوانده 
ومهندس شده اند دانشمند شده اند پرفسور شده اند 
همه در خدمت ثروتمندان هستند وبرای پیش برد مقاصدآنها 
شب وروز زحمت میکشند وکار میکنند ودرمقابل ثروتمندان 
كرنش میكنندوثروتمندان به تفریح وخوش گذرانی مشغول میشوند
 شاید اگر مثل امروزیها چشم وگوشمان باز بود 
یا كسی ما را راهنمایی می كردما هم تا حالا ثروتمند شده بودیم
 و چندین آد م تحصیل كرده را دراختیار خود داشتیم 
من فكر می كنم ثروتمند شدن خیلی آسانتر از درس خواندن باشد
 زیرا برای ثروتمند شدن نیاز ی به دود چراغ خوردن نیست
 كافی است یك كمی پررو حقه باز شارلاتان باشید
 ومقداری حق ونا حق كنی یا یك پارتی گردن كلفت داشته باشی
 آن وقت دیگر نیازی به ابتكا ر وپشتكار وازاین حرفهای 
قلنبه سلنبه نداری همه درها به رویت باز میشود
 وبه زودی ثروتمند  می شوی پس ما دانش آموزان از این 
انشا ء نتیجه میگیریم كه: ثروت بهتر از علم است
 و علم همیشه در خدمت ثروت است .       
(ازهذیان خودم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 فروردین 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
من خسته ام عزیز،
آنقدر خسته که می خواهم
در همین سطرها به خواب روم
و خواب خوب تو را واژه، واژه
و سطر به سطر بنویسم.
چرا کسی نمی فهمد
که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو 
برایم آرامش نمی آفریند؟ 
چرا کسی باور نمی کند
که شکوه آن لحظه،
 به تمام روزهای فردایم می  ارزد؟


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 24 فروردین 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
بر ریشه های کوچک و دلتنگ چسبیدیم
چون ریگ های هرزۀ ساحل،
دربستر هررود غلتیدیم ،
برگریه خندیدیم ،بر خنده خندیدیم
با آنکه بر سرهایمان صد بار کوبیدند
با مغز های خسته و غمناک کوشیدیم
گفتند با تقدیر باید ساخت
گفتیم باید درقمار زندگانی برد
ما متکی بر آس دل بودیم
گفتند بیم موج وگردابی چنین هایل
گفتند راه بسته وتاریک ،
گفتیم می جوییم راه شادمانی را،اگر باریک
رفتیم وبا بیهودگی بیهوده جنگیدیم،بیهوده  کوشیدیم
اکنون که سرهامان  بسنگ سرگردانی خورد
دل هایمان از این همه بیهودگی دلتنگ
پاهایمان ازاین همه بی انتهایی سخت فرسوده
بر شانه هامان بار سنگین حقارت ها
بر چهره هامان جای پای حسرتی جانسوز
دستانمان ازرنج های زندگی سرشار
افسوس ، امروز فهمیدیم ،
ماندیم، ماندیم وگندیدیم
ماندیم ودر بیهودگی بیهوده گندیدیم
( از:خانم اسدی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 19 فروردین 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
مزۀ گس خاویار به من سازگار نیست
چون آنرا فقط یکبار در خانۀ همسایه چشیده ام
وشربت اناناس مثل عرق سگی مرا می گیرد
کوه من ،تپه ها هستند ،ودرۀ من جوی های عمیق بی آب
وهمیشه می خواهم بدانم که مزۀ شیر موز،
با شیر گاو چه فرقی دارد،
سهم تنفس در هوای پاک (هوای ناپاک)
بزرگترین سهمی است که در کارخانۀ خدا دارم
چه خوبست سنگریزه را تخته سنگ شمردن
و جوی را دره دیدن،


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 فروردین 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
تا وقتی که دیوار هست من احساس خفقان می کنم
کجاست فضای نا محصور؟
من پرواز میکنم و جستجو می کنم
نه در هوای سبزه وگل
ونه در هوای درخت ورود
تنها فضا ، فضای نا محدود
من از دیوار می ترسم 
من از محاصره اندیشه ها می ترسم
من از هر چیز که مرا دلبسته میکند می ترسم
اگر می خواهی که با من بمانی 
دیوار هارا فرو بریزدیوارها را درهم شکن
من میخواهم تنفس کنم 
من در حصار شیشه ها خواهم مرد
من از تراکم پیوند خواهم شکست
مرا از دیوارها جدا کن.
(از:خانم اسدی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 اسفند 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
فقط سوز دلم را درجهان پروانه می داند،
غمم را بلبلی کاواره شد از لانه می داند .
نگریم چون ز غیرت،غیر می سوزدبحال من
ننالم چون ز غم یارم مرا بیگانه می داند
به امیدی نشستم شکوۀ خود را به دل گفتم
همی خندد به من ،این هم مرا دیوانه می داند
به جان او که دردش را هم ازجان دوستتردارم
ولی میمیرم از این غم ،که داند یا نمی داند
نمی داند کسی کاندر سرزلفش چه خون ها شد
و لیکن مو به مو این داستان را شانه می داند
نصیحتگر، چه می پرسی علاج جان بیمارم
اصول این طبابت را فقط جانانه می داند.
        (از:لاهوتی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 اسفند 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
عاشقم،عاشق به رویت،گرنمی دانی، بدان
سوختم درآرزویت ،گر نمی دانی، بدان
با همه زنجیر وبند وحیله ومکر ورقیب
خواهم آمدمن به کویت گرنمی دانی ،بدان
مشنو از بد گو سخن،من سست پیمان نیستم
هستم اندرجستجویت،گر نمی دانی ،بدان
گرپس ازمردن بیایی بر سربالین من،
زنده می گردم به بویت،گرنمی دانی،بدان
اینکه دل جایی دگرغیر ازسر کویت نرفت
بسته آنرا تار مویت گرنمی دانی ،بدان
گر رقیب از غم بمیرد،یا حسد کورش کند
بوسه خواهم زد به رویت،گر نمی دانی،بدان
هیچ میدانی که این (لاهوتی) آواره کیست؟
عاشق روی نکویت ،گر نمی دانی بدان .
      (از:لاهوتی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 12 اسفند 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
دلم بسیار می خواهد ببینم دلبر خود را،
ببینم دلبر خود رابه او بخشم سر خود را
هزاران فرسخ ازمن ظاهرن دوراست ومن هر شب
بیادش تا سحرخوشبو نمایم بسترخود را
دراین آتش که خود افروختم ازعشق گرد خود
دهم آخربه باد نیستی خاکستر خود را
از این ترسم که دیگرروی گلشن رانبینم من 
دراین کنج قفس چون ریختم بال وپر خود را
درون مکتب گیتی بغیر از عشق وآزادی
زهر علمی وهربحثی بشستم دفتر خود را
مترس ازجان ،اگراین را پسندد یار،لاهوتی
بکش برسر وگر زهر است ،تا ته نوش ساغرخود را.
   (از:لاهوتی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
بیا بیا که بشوییم تن ز ناپاکی
بیا بیا که برون گردم از تن خاکی
بیا که گوهر پاکم در این صدف پوسید
بیا که چشمۀ خورشید در دلم جوشید
هوای پاک رهیدن به دل ، به سر دارم
صفای قلب مرا بین ،که ازتو سرشارم
مرا همیشه نظر سوی ژرف تو بود
بیا که جزتو ندارم دراین سرا معبود
اگر به کون ومکانم ،نظر نمی باشد
چه غم که درتو تنم ، جاودانه می باشد
به کوی میکده اینک ،نشسته ام ساقی
بیا ودر ده ازآن جام سر خوش باقی
از این حجاب چهره وجان ،پرده کی بدری
که تا خراب کنی شام توده را سحری
مرا که شهره به مجنون کوی تو بودم
کنون نگرکه بر افلاک سر بیاسودم
بیا وچهرۀ خاک از دلم بر دار
بیا بیا ..........
(از:س.گرگین)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
من خسته ام عزیز،
آنقدر خسته که می خواهم
در همین سطرها به خواب روم
و خواب خوب تو را واژه، واژه
و سطر به سطر بنویسم.
چرا کسی نمی فهمد
که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو 
برایم آرامش نمی آفریند؟ 
چرا کسی باور نمی کند
که شکوه آن لحظه،
 به تمام روزهای فردایم می  ارزد؟
چرا کسی عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را باور نمی کند؟
چرا از من از حضور فردا و خواب دیروز می پرسند؟
چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟
چرا کسی بالشی برای من
از رنگهای رویا نمی آورد
تا خواب مرا از ادامه این همه
لحظه های بدون تو باز دارد؟ 
من از این همه حضور بدون تو خسته ام،
از این همه خوابی که شاید
خواب خوب خاطره باشد. 
من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام
از دمادم صبح،
از این همه آفتابی که انتهای خواب را اعلام می دارد. 
از انتظار خوابی دیگر،شبی دیگر،
از این همه دعا برای آمدن ات،
برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام. 
از آرامش نداشته،از باران نباریده 
از ابرهای تیره تیره خسته ام. 
از این همه گفتار ناثواب
از این همه پندار نادرست
از تمام آن اندیشه های کج،
اندیشه های خسته،
از ایده های بیمار خسته ام. 
از حدود آدمهای محدود
از این همه لحظه های محدود،
از تکرار تمام ترانه های بدون تو،
من از تمام آن چشمهای خیره خسته ام
چشمهایی که گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد. 
از بوته های سوخته چای،
از شکوفه های ریخته نارنج،
از پرستوهایی که بهار را فراموش می کنند خسته ام. 
از حضور همه هر دم و نبودن تو حتی یک دم
من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام
و بی قرارم
بی قرار این همه سطر های خالی که باید برای تو پر شود.
بی قرار یافتن چند واژه ام 
بی قرار چند جمله که چشمهای تو را شرح دهند.
بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام 
تو را و چشمهای تو را
بی قرار باریدن بارانم و خیس شدن گیسوان تو در آب.
بی قرار جایی برای گریستن
جایی برای هق هق بغضی بی قرار
بی قرار صدای گریه آسمان.
بی قرار تو ام، 
بی قرار تمام تو وآن لحظه ای که دوباره ببینمت
بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد
شبی که تو را در خویش فرو می برد
بی قرار درخشش تو در تاریکترین تقلای زیستن.
   (از:.....؟)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
دل بهانه گیر من ،بهانه ترا گرفته مادرم
 هوای بچگی ،وسر گذاشتن به روی زانوان خسته ات ،
شنیدن صدای قصه های كودكانه ات، وخواب رفتنم ،
 بدون فكر،بدون خوردن مسكنی 
هوای گریه دارد این دلم ،
 بدون تو در این كویر، هوای خنده از لبم پریده است ،
وجای تازیانه های زندگی به اتهام زندگی 
هنوز مانده بر تنم   ،
 اگر چه زنده ام ، ولی بدان كه مرده ام 
 ودر سكوت خود در این شب سیاه
 ذره ذره  ذوب می شوم ....
  (از:هذیان های خودم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح                                            
به زبانی ساده ،مهر تدریس كنند،
و بگویند خدا خالق زیبایی
و سراینده عشق ،آفریننده ماست.
مهربانیست كه ما را به 
نكویی ،دانایی،زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد، به گمانم
كوچك و بعید
در پی سودا نیست
كه ببخشد ما را،و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ایی می سازیم
كه خرد را با عشق،
علم را با احساس،
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس كنند
لای انگشت كسی ،قلمی نگذارند
و نخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
و به جز ایمانش
هیچكس چیزی را حفظ نباید بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
كه به جای مغز، دلها را تسخیر كند.
از كتاب تاریخ جنگ را بردارند
در كلاس انشاء،
هر كسی حرف دلش را بزند
«غیرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسی بعد از این
باز همواره نگوید: (هرگز)
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران ،موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن ،از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق،
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد ،كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
تاامتحانی بشود ،كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده ،شعر تدریس كنند
و بگویند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.
  (از:مجتبی کاشانی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 13 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
مزۀ گس خاویار به من سازگار نیست
چون آنرا فقط یکبار در خانۀ همسایه چشیده ام
وشربت اناناس مثل عرق سگی مرا می گیرد
کوه من ،تپه ها هستند ،ودرۀ من جوی های عمیق بی آب
وهمیشه می خواهم بدانم که مزۀ شیر موز،
با شیر گاو چه فرقی دارد،


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
باید یک بار به خاطرهمه چیزگریه کرد،
آن قدر که اشک ها خشک شوند،
باید این تن اندوه گین را چلاند وبعد دفترزندگی را ورق زد،
به چیز دیگری فکر کرد باید پاها را حرکت دادوهمه چیز راازنوشروع کرد!
من او را دوست داشتم.     (آنا گاوالدا)
*******
آن زمان که نگاهت گوشۀ قلبم را نوازش می کرد
وصدای گرمت آرا مشی بود،
برای روزهای خسته ام
دل تنگی هایم رابا تو باید قسمت می کردم
تا این زمان افکارم خواب را از چشمانم قرض نگیرد
وطپش قلبم خاموش نگردد
اینک اندوهی نا آشنا،
درسایه سار نبودنت مرا به مرگ می کشاند
تاوان تنهایی وتمنا........
 (از:نودهی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 بهمن 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
ازشوق این امیدنهان زنده ام هنوز
امید یا خیال؟کدام است این،کدام
بس شب در این امید،رسانیده ام به روز
بس روز از این خیال،بدل کرده ام به شام
آیا شودکه روزی ازآن روزهای گرم
از آفتاب ،پاره سنگی جدا شود؟
وان سنگ ،چون جزیره ی آتش گرفته ای
سوی دیار دوزخی ما رها شود
ما را بدل به توده ی خاکستری کند
خاکستری که خفته دراو ،برق انتقام
از شوق این امیدنهان زنده ام هنوز
امید یا خیال؟کدام است این؟
ما مرده ایم ،مرده در خون تپیده ایم
ما کودکان زودبه پیری رسیده ایم
ما سایه های کهنه وپوسیده ی شبیم
ما صبح کاذبیم دروغین سپیده ایم
ناپختگان کوره ی آشوب وآتشیم
قربانیان حادثه های ندیده ایم
بس شب درین خیال ،رسانیده ایم به روز
بس روزازین ملال ،بدل کرده ایم به شام
آیا شود که روزی از آن روزهای سرد
دریا چو جام ژرف برآید زجای خویش؟
درموج های وحشی او غوطه ورشویم
وز سینه برکشیم سرود فنای خویش
آن گه چنان زبیم فنا دست وپا زنیم
تا بگسلد بند اسارت زپای خویش
   (از:نادرنادرپور)    




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 42 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--------------------------------------------------------------------------------------------------------- کد لینک به همراه متن ----------------------- --------------------------------

دانلود آهنگ جدید