تبلیغات
هذیان های نیمه شب - مطالب شهریور 1396
 
هذیان های نیمه شب
درباره وبلاگ


چیزی ندارم
لایق تو
جز هذیان هایم
بپذیر
برگ سبزیست
تحفه درویش......
چه کند ،بی نوا
ندارد بیش.
-------------------

گرسنگی.

گرسنگی نان ،گرسنگی عشق،
گرسنگی آزادی....
ودستان تهی انسان ها درتمامی قرون،
وعطش سیال خواستن،
در حجم های بهت وحیرت وخشم
وحضور همیشه مداوم مرگ،
در برهوت همیشه تشنه آرزو ها....
گرسنگی چشم ها درطلب باران
وشوق باریدن وروییدن.

***********
عشق برای من
بارسنگین دلبستگی هاست
به رنج های آدمی
مفهوم عظیم فرا رفتن
از کنار دردها.
غاری ست دردل بزرگترین
وستبر ترین کوه های رنج.
می خواهم دراین غار
هم چون انسان های دور،دور
بدوی وگنگ پناه گیرم.
***********

مدیر وبلاگ : حسن تنگسیری
نویسندگان
پنجشنبه 23 شهریور 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
ای ماهی آزاد دریایی
من شاعری از آن ورِ دشتم
حالا پس از سی قرن بی شعری
با حرف های تلخ برگشتم
می دیدمت یک عمر از ساحل
چشمت به ماه و غرق در آبی
آن اشک های حل شده در آب
یعنی که امشب هم نمی خوابی
دور و بَرت از گوشماهی پُر
گوشی برای حرف ماهی نیست
یعنی برای زندگی کردن
جز کوسه بودن، هیچ راهی نیست
باور نکن دستانِ یاری را
این کِرم های رخنه در قلّاب
تا یک قدم نزدیک تر باشی
می گیردَت از آب و تاب و خواب
من می شناسم این حوالی را
دریا برای تو خطر دارد
شرحش دهم سر درد می گیری
عشق این طرف ها دردسر دارد
کِی ماهتابَت می شود ماهی؟
چون یار شد با کوسه ای دیگر
باور نکن از عشق می گویند
لب های خیس از بوسه ای دیگر
یک تُنگِ تَنگ شیشه ای تا مرگ
باید از این بیهودگی در رفت
جای توی مهجور و عاشق نیست
دریای آلوده به تور و نفت 
آرام باش آرام و بی حرکت
مغرور شو، مغرور امّا خوب
تا می شود دوری کن از تَن ها
این تُنگ های فاسد و معیوب
حالا پس از این هرکه پیش آمد
باید به رویش چشم ها را بست
این طعمه زیر تور خوابیده
پشت سر هر مزد، منّت هست.
   (از.صلاحی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 22 شهریور 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
دنیا بجز ملال برایم نداشته ست
جز قهر و قیل و قال برایم نداشته ست
باغی که در سرم به کمالش رسیده بود
جز میوه های کال برایم نداشته ست
این شهر صحنه های پر از درد و دود و داد
جز زجر و ابتذال برایم نداشته ست
دنیای آب و تاب و تب و ترس و تشنگی
جز جبر و احتمال برایم نداشته ست
من را خدا برای سقوط آفریده است
وقتی که پرّ و بال برایم نداشته ست
لبریز ناله های نیازم، ولی خدا
غیر از لبانِ لال برایم نداشته ست
تب نبرد ندارم، چو شیر بی دم و یال
ز پای رفتنم افتاده ام به قعر خیال
لگد زدم به گذشته، به بخت مفلوکم
به عشق و عقل و خرافات و علم مشکوکم
قسم به چشمه ی کوثر، قسم به آتش و خون
رسیده ام به ورای حماقت مجنون
به چین و چرک دوتا دست کارگر سوگند
به جنس چینی قاچاق از دبی سوگند
به دوستانه بریدن گلوی را از پشت
به نبض مردم بی اختیارمان در مشت 
به ضجّه های پدر در گلوی خاموشی
به ترس واقعی مادر از فراموشی
به شیر خسته ی پیکار و مانده از غرش
قسم به هیزی مردان کوچه بازاری
قسم به خستگی و خامی و خودآزاری
قسم به لحظه ی پیکار چشم با ابرو
به تجزیه شدن از دست موریانه ی تن
به تن فروشی تن فروشان برای نان
به خنده های ریا و به عشق های دروغ
به وزن و قافیه ی مرده در مزار فروغ
به دلقکی که همه عمر مانده در نقشِ...
به دست هیچکسی محو گشتن از نقشه
به حیف و میل شدن های حقمان در باد
به جنگلی که خالی است ازهرشیر
به هرچه بوده ام و هرچه بعد ازین باید
رمق نمانده نفس را درون لاشه ی درد
ز دست دوستان لاشی و نا مرد
تو را به خلقت آنان که بعد ما، سوگند
تو را به جان خداوند قصه ها سوگند
پس از هزار و صد و شصت و هفت قرن آزار
مرا به حال خودم در جهان خود بگذار...
   (از.صلاحی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 شهریور 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
حیف که اینجا درقفسم
وگرنه دیوانه وارپروازمیکردم
ویک شب تا خودماه میرفتم
وفردا آرزوی فتح ستاره ای دیگررا
درسرمیپروراندم،
آرزویم این است،
ای کاش همچون پرنده ای
سرتاسر زمین را سفرمیکردم،
با اینکه میدانم درون قفسی بزرگ
پرواز میکنم
*******
گفت یه سوال:
گفتم :بپرس
گفت: میدونی جند....کیه؟
یه خورده فکرکردم و گفتم:
اونی که براش فرق نمی کنه با کی میخوابه
خندید وگفت :
اینجوری که نصف بیشترمردهاجند....
گفتم پس کیه؟
گفت:
اونی که تو وبیرونش باهم فرق داره.
(از:ا.منصوری)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 شهریور 1396 :: نویسنده : حسن تنگسیری
دنیای بعد از تو کمی جدّی ست
سر رفته از «ما»، مانده از «من» ها
پای مترسک، لای گِل ها گیر
بیگانه با مفهومِ رفتن ها 
جدّی نمی گیرم جهانم را
در من، جهانِ بی تو می میرد
جای تو که خالی شود اینجا
من را جهان، جدّی نمی گیرد
آن بوسه ها، آن وعده هایت کو؟
کو بغض های بعد هر دیدار؟
کو گفتگوی آخرِ شب ها؟
پیغام های تا سحر بیدار...
کو آنکه باید پیش من می بود؟
کو آنکه قولم داد می ماند
این پیکر بی رحم و بی انصاف
دیگر به عشقِ من، نمی ماند
وقتی چنین دلبسته ام کردی
آسان مپندار از سرت وا شم
عادت، هوس، وابستگی یا عشق
این هرچه باشد، باش تا باشم
من دوزخی بودم، جهان برزخ
تنها گناهم؛ ساده پنداری
رفتی پس از یک عمر جان کندن
من را به حال خویش بگذاری
من را سکوتت می کُشد آخر
آهی بکش، دادی بزن، حرفی!
رفتی، نفهمیدی که شالت را
معتاد بود این آدمِ برفی 
ای سوز بهمن ماهِ من، برگرد
جان می دهد این آدمک از تب
من ردّ پای رفتنت را آوخ...
باور نخواهم کرد، لامذهب! 
پای همین ویرانه می مانم
با هر کلاغ لعنتی، درگیر
رفت آنکه در مرداب می رویید
پای مترسک، لای گِل ها گیر.
  (از:آ.صلاحی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--------------------------------------------------------------------------------------------------------- کد لینک به همراه متن ----------------------- --------------------------------

دانلود آهنگ جدید