هذیان های نیمه شب چیزی ندارم لایق تو جز هذیان هایم بپذیر برگ سبزیست تحفه درویش...... چه کند ،بی نوا ندارد بیش. ------------------- گرسنگی. گرسنگی نان ،گرسنگی عشق، گرسنگی آزادی.... ودستان تهی انسان ها درتمامی قرون، وعطش سیال خواستن، در حجم های بهت وحیرت وخشم وحضور همیشه مداوم مرگ، در برهوت همیشه تشنه آرزو ها.... گرسنگی چشم ها درطلب باران وشوق باریدن وروییدن. *********** عشق برای من بارسنگین دلبستگی هاست به رنج های آدمی مفهوم عظیم فرا رفتن از کنار دردها. غاری ست دردل بزرگترین وستبر ترین کوه های رنج. می خواهم دراین غار هم چون انسان های دور،دور بدوی وگنگ پناه گیرم. *********** tag:http://tangsiri.mihanblog.com 2017-11-23T05:18:17+01:00 mihanblog.com بوی انسانیت.... 2017-11-18T13:30:45+01:00 2017-11-18T13:30:45+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/839 حسن تنگسیری گل های زیبای قالیگل های زیبای یک تابلو نقاشیاسمشان گل است امابوی گل نمیدهندمثل اکثرما آدم هادرظاهر آدم به نظر میرسیماما بوی آدم نمیدهیمبوی آدمیت  باچشمانی بسته همقابل شناختن است  گل بدون بو ارزشی  ندارد.وانسان بدون انسانیت  گل های زیبای قالی
گل های زیبای یک تابلو نقاشی
اسمشان گل است
 امابوی گل نمیدهند
مثل اکثرما آدم ها
درظاهر آدم به نظر میرسیم
اما بوی آدم نمیدهیم
بوی آدمیت  
باچشمانی بسته هم
قابل شناختن است  
گل بدون بو ارزشی  ندارد.
وانسان بدون انسانیت 
]]>
کوسه باش نه ماهی..... 2017-09-14T06:57:52+01:00 2017-09-14T06:57:52+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/838 حسن تنگسیری ای ماهی آزاد دریاییمن شاعری از آن ورِ دشتمحالا پس از سی قرن بی شعریبا حرف های تلخ برگشتممی دیدمت یک عمر از ساحلچشمت به ماه و غرق در آبیآن اشک های حل شده در آبیعنی که امشب هم نمی خوابیدور و بَرت از گوشماهی پُرگوشی برای حرف ماهی نیستیعنی برای زندگی کردنجز کوسه بودن، هیچ راهی نیستباور نکن دستانِ یاری رااین کِرم های رخنه در قلّابتا یک قدم نزدیک تر باشیمی گیردَت از آب و تاب و خوابمن می شناسم این حوالی رادریا برای تو خطر داردشرحش دهم سر درد می گیریعشق این طرف ها دردسر داردکِی ماهتابَت می شود ماهی؟چون
ای ماهی آزاد دریایی
من شاعری از آن ورِ دشتم
حالا پس از سی قرن بی شعری
با حرف های تلخ برگشتم
می دیدمت یک عمر از ساحل
چشمت به ماه و غرق در آبی
آن اشک های حل شده در آب
یعنی که امشب هم نمی خوابی
دور و بَرت از گوشماهی پُر
گوشی برای حرف ماهی نیست
یعنی برای زندگی کردن
جز کوسه بودن، هیچ راهی نیست
باور نکن دستانِ یاری را
این کِرم های رخنه در قلّاب
تا یک قدم نزدیک تر باشی
می گیردَت از آب و تاب و خواب
من می شناسم این حوالی را
دریا برای تو خطر دارد
شرحش دهم سر درد می گیری
عشق این طرف ها دردسر دارد
کِی ماهتابَت می شود ماهی؟
چون یار شد با کوسه ای دیگر
باور نکن از عشق می گویند
لب های خیس از بوسه ای دیگر
یک تُنگِ تَنگ شیشه ای تا مرگ
باید از این بیهودگی در رفت
جای توی مهجور و عاشق نیست
دریای آلوده به تور و نفت 
آرام باش آرام و بی حرکت
مغرور شو، مغرور امّا خوب
تا می شود دوری کن از تَن ها
این تُنگ های فاسد و معیوب
حالا پس از این هرکه پیش آمد
باید به رویش چشم ها را بست
این طعمه زیر تور خوابیده
پشت سر هر مزد، منّت هست.
   (از.صلاحی)
]]>
لگدزدم به گذشته..... 2017-09-13T06:55:01+01:00 2017-09-13T06:55:01+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/837 حسن تنگسیری دنیا بجز ملال برایم نداشته ستجز قهر و قیل و قال برایم نداشته ستباغی که در سرم به کمالش رسیده بودجز میوه های کال برایم نداشته ستاین شهر صحنه های پر از درد و دود و دادجز زجر و ابتذال برایم نداشته ستدنیای آب و تاب و تب و ترس و تشنگیجز جبر و احتمال برایم نداشته ستمن را خدا برای سقوط آفریده استوقتی که پرّ و بال برایم نداشته ستلبریز ناله های نیازم، ولی خداغیر از لبانِ لال برایم نداشته ستتب نبرد ندارم، چو شیر بی دم و یالز پای رفتنم افتاده ام به قعر خیاللگد زدم به گذشته، به بخت مفلوکمبه عشق و عقل و خراف دنیا بجز ملال برایم نداشته ست
جز قهر و قیل و قال برایم نداشته ست
باغی که در سرم به کمالش رسیده بود
جز میوه های کال برایم نداشته ست
این شهر صحنه های پر از درد و دود و داد
جز زجر و ابتذال برایم نداشته ست
دنیای آب و تاب و تب و ترس و تشنگی
جز جبر و احتمال برایم نداشته ست
من را خدا برای سقوط آفریده است
وقتی که پرّ و بال برایم نداشته ست
لبریز ناله های نیازم، ولی خدا
غیر از لبانِ لال برایم نداشته ست
تب نبرد ندارم، چو شیر بی دم و یال
ز پای رفتنم افتاده ام به قعر خیال
لگد زدم به گذشته، به بخت مفلوکم
به عشق و عقل و خرافات و علم مشکوکم
قسم به چشمه ی کوثر، قسم به آتش و خون
رسیده ام به ورای حماقت مجنون
به چین و چرک دوتا دست کارگر سوگند
به جنس چینی قاچاق از دبی سوگند
به دوستانه بریدن گلوی را از پشت
به نبض مردم بی اختیارمان در مشت 
به ضجّه های پدر در گلوی خاموشی
به ترس واقعی مادر از فراموشی
به شیر خسته ی پیکار و مانده از غرش
قسم به هیزی مردان کوچه بازاری
قسم به خستگی و خامی و خودآزاری
قسم به لحظه ی پیکار چشم با ابرو
به تجزیه شدن از دست موریانه ی تن
به تن فروشی تن فروشان برای نان
به خنده های ریا و به عشق های دروغ
به وزن و قافیه ی مرده در مزار فروغ
به دلقکی که همه عمر مانده در نقشِ...
به دست هیچکسی محو گشتن از نقشه
به حیف و میل شدن های حقمان در باد
به جنگلی که خالی است ازهرشیر
به هرچه بوده ام و هرچه بعد ازین باید
رمق نمانده نفس را درون لاشه ی درد
ز دست دوستان لاشی و نا مرد
تو را به خلقت آنان که بعد ما، سوگند
تو را به جان خداوند قصه ها سوگند
پس از هزار و صد و شصت و هفت قرن آزار
مرا به حال خودم در جهان خود بگذار...
   (از.صلاحی)
]]>
گفتم یه سوال؟... 2017-09-07T09:08:22+01:00 2017-09-07T09:08:22+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/836 حسن تنگسیری حیف که اینجا درقفسموگرنه دیوانه وارپروازمیکردمویک شب تا خودماه میرفتموفردا آرزوی فتح ستاره ای دیگررادرسرمیپروراندم،آرزویم این است،ای کاش همچون پرنده ایسرتاسر زمین را سفرمیکردم،با اینکه میدانم درون قفسی بزرگپرواز میکنم*******گفت یه سوال:گفتم :بپرسگفت: میدونی جند....کیه؟یه خورده فکرکردم و گفتم:اونی که براش فرق نمی کنه با کی میخوابهخندید وگفت :اینجوری که نصف بیشترمردهاجند....گفتم پس کیه؟گفت:اونی که تو وبیرونش باهم فرق داره.(از:ا.منصوری) حیف که اینجا درقفسم
وگرنه دیوانه وارپروازمیکردم
ویک شب تا خودماه میرفتم
وفردا آرزوی فتح ستاره ای دیگررا
درسرمیپروراندم،
آرزویم این است،
ای کاش همچون پرنده ای
سرتاسر زمین را سفرمیکردم،
با اینکه میدانم درون قفسی بزرگ
پرواز میکنم
*******
گفت یه سوال:
گفتم :بپرس
گفت: میدونی جند....کیه؟
یه خورده فکرکردم و گفتم:
اونی که براش فرق نمی کنه با کی میخوابه
خندید وگفت :
اینجوری که نصف بیشترمردهاجند....
گفتم پس کیه؟
گفت:
اونی که تو وبیرونش باهم فرق داره.
(از:ا.منصوری)

]]>
مترسک برفی... 2017-08-24T04:23:27+01:00 2017-08-24T04:23:27+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/835 حسن تنگسیری دنیای بعد از تو کمی جدّی ستسر رفته از «ما»، مانده از «من» هاپای مترسک، لای گِل ها گیربیگانه با مفهومِ رفتن ها جدّی نمی گیرم جهانم رادر من، جهانِ بی تو می میردجای تو که خالی شود اینجامن را جهان، جدّی نمی گیردآن بوسه ها، آن وعده هایت کو؟کو بغض های بعد هر دیدار؟کو گفتگوی آخرِ شب ها؟پیغام های تا سحر بیدار...کو آنکه باید پیش من می بود؟کو آنکه قولم داد می مانداین پیکر بی رحم و بی انصافدیگر به عشقِ من، نمی ماندوقتی چنین دلبسته ام کردیآسان مپندار از سرت وا شمعادت، هوس، وابستگی یا عشقاین هرچه باشد، دنیای بعد از تو کمی جدّی ست
سر رفته از «ما»، مانده از «من» ها
پای مترسک، لای گِل ها گیر
بیگانه با مفهومِ رفتن ها 
جدّی نمی گیرم جهانم را
در من، جهانِ بی تو می میرد
جای تو که خالی شود اینجا
من را جهان، جدّی نمی گیرد
آن بوسه ها، آن وعده هایت کو؟
کو بغض های بعد هر دیدار؟
کو گفتگوی آخرِ شب ها؟
پیغام های تا سحر بیدار...
کو آنکه باید پیش من می بود؟
کو آنکه قولم داد می ماند
این پیکر بی رحم و بی انصاف
دیگر به عشقِ من، نمی ماند
وقتی چنین دلبسته ام کردی
آسان مپندار از سرت وا شم
عادت، هوس، وابستگی یا عشق
این هرچه باشد، باش تا باشم
من دوزخی بودم، جهان برزخ
تنها گناهم؛ ساده پنداری
رفتی پس از یک عمر جان کندن
من را به حال خویش بگذاری
من را سکوتت می کُشد آخر
آهی بکش، دادی بزن، حرفی!
رفتی، نفهمیدی که شالت را
معتاد بود این آدمِ برفی 
ای سوز بهمن ماهِ من، برگرد
جان می دهد این آدمک از تب
من ردّ پای رفتنت را آوخ...
باور نخواهم کرد، لامذهب! 
پای همین ویرانه می مانم
با هر کلاغ لعنتی، درگیر
رفت آنکه در مرداب می رویید
پای مترسک، لای گِل ها گیر.
  (از:آ.صلاحی)
]]>
گاهی ...... 2017-08-20T07:11:41+01:00 2017-08-20T07:11:41+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/834 حسن تنگسیری گاهى شبیه پاکن میشوى..!مى آیى و همه ى خوبیهایت را پاک وقلبم را مثل صفحه هاى چرک نویسپاره میکنى و میروى..!منهم گاهى شبیه مداد تراش میشومخودم را میتراشم،آنقدر کوچک میشومکه تو چیزى از من نمیبینیبه جز مشتى تراشه هاى بى ارزش..!(از:؟؟؟) گاهى شبیه پاکن میشوى..!
مى آیى و همه ى خوبیهایت را پاک و
قلبم را مثل صفحه هاى چرک نویس
پاره میکنى و میروى..!
منهم گاهى شبیه مداد تراش میشوم
خودم را میتراشم،
آنقدر کوچک میشوم
که تو چیزى از من نمیبینی
به جز مشتى تراشه هاى بى ارزش..!
(از:؟؟؟)

]]>
چتری باش برای آرامشم... 2017-08-18T07:05:22+01:00 2017-08-18T07:05:22+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/832 حسن تنگسیری می خواهم به شانه های تو بازآیمبا کوله باری سنگین تجربه های میانسالی ام.می خواهم شانه ای باشیکه برآن بغض سالیانم بترکدومرغان دریایی گریه هایم هق هق شبان ترس وتردید رادر آوازی بخوانند.می خواهم چتری باشیبر اندام برهنه اندوهمومرا در آرامشی هزار ساله پنهان کنی.می خواهم به شانه ی تو بازآیمبا کوله بارسنگین تجربه های میان سالی ام.می خواهم آسمانی باشی،گسترده وفراخکه ستاره ی کوچک تنهایی ام بشکفد.میخواهم یاری باشی که مرا بشنویواز تلخی کلامم به لبخندی در گذری.می خواهم به شانه ی تو بازآیممی خواهم کسی با می خواهم به شانه های تو بازآیم
با کوله باری سنگین تجربه های میانسالی ام.
می خواهم شانه ای باشی
که برآن بغض سالیانم بترکد
ومرغان دریایی گریه هایم 
هق هق شبان ترس وتردید را
در آوازی بخوانند.
می خواهم چتری باشی
بر اندام برهنه اندوهم
ومرا در آرامشی هزار ساله پنهان کنی.
می خواهم به شانه ی تو بازآیم
با کوله بارسنگین تجربه های میان سالی ام.
می خواهم آسمانی باشی،گسترده وفراخ
که ستاره ی کوچک تنهایی ام بشکفد.
میخواهم یاری باشی که مرا بشنوی
واز تلخی کلامم به لبخندی در گذری.
می خواهم به شانه ی تو بازآیم
می خواهم کسی باشی
که اعتماد مرا در نگاهی
به من باز میگرداند.
می خواهم آن امیدی باشی
که روزم ادامه ی کابوس شبان دلتنگیم نباشد.
می خواهم آن شانه ای باشی که بر آن
بغض سالیانم بترکد
ومرغان دریایی گریه هایم
هق هق شبان ترس وتردید را درآوازی بخوانند.
می خواهم به شانه ها تو بازآیم
با کوله باری سنگین تجربه های میان سالی ام.
  (از:مینااسدی)

]]>
من وتوکم دیدیم کم گفتیم..... 2017-08-17T06:58:55+01:00 2017-08-17T06:58:55+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/831 حسن تنگسیری رستنی‌ها کم نیست، من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم! گفتنی‌‌ها کم نیست، من و تو کم گفتیم،مثل هذیان دم مرگ،از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.دیدنی‌‌ها کم نیست، من و تو کم دیدیم، بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم. چیدنی‌ها کم نیست، من و تو کم چیدیم،وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.خواندنی‌‌ها کم نیست، من و تو کم خواندیم،من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی‌ بسته وا رستنی‌ها کم نیست، 
من و تو کم بودیم، 
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
 گفتنی‌‌ها کم نیست، 
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست، 
من و تو کم دیدیم، 
بی‌سبب از پاییز 
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم. 
چیدنی‌ها کم نیست، 
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست، 
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را 
در معبر باد با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم، 
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
 ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم! 
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم! 
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم! 
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم! 
من و تو کم نه، 
که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من وتوخم نه ودرهم نه وکم هم نه،
که می‌باید با هم باشیم! 
من و تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم 
که به اندازه‌ی ما هم شده
 با هم باشیم! 
گفتنی‌‌ها کم نیست! 
(از....؟)
]]>
ومن ودرد..... 2017-08-14T07:24:46+01:00 2017-08-14T07:24:46+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/830 حسن تنگسیری زندگی،هوا،و...عطر تو،موهای تو،چشمهای تو،لبهای تو،شانه های تو،قامت تو،آغوش تو...من عاشقانه های بسیاری برای تو نوشته اماشیا از شنیدن شعر من به خواب میروند،من از شنیدن نام خویش از دهان توبه آسمان.هی... زیبا!من از لمس قرینه های توبه تکثیر تشنگی رسیده ام.تو ،میان خواستن و خاموشی،خاموشی را برگزیده ای،و من حکومت بر کلمات را.حکومت تو بر سکوت بی پایان است.تو...!رهیدۀحیرتِ بی چرا،من،سپیده دمی دور در مِه،خاموش به خویش و بی گفتگو.عمر را پشت سر خواهیم گذاشت...رازها، رویاها،و ماه،و من...و درد...دیگر بیا...بیا زندگی،هوا،و...
عطر تو،موهای تو،
چشمهای تو،لبهای تو،
شانه های تو،قامت تو،
آغوش تو...
من عاشقانه های بسیاری برای تو نوشته ام
اشیا از شنیدن شعر من به خواب میروند،
من از شنیدن نام خویش از دهان توبه آسمان.
هی... زیبا!
من از لمس قرینه های تو
به تکثیر تشنگی رسیده ام.
تو ،میان خواستن و خاموشی،
خاموشی را برگزیده ای،
و من حکومت بر کلمات را.
حکومت تو بر سکوت بی پایان است.
تو...!رهیدۀحیرتِ بی چرا،
من،سپیده دمی دور در مِه،
خاموش به خویش و بی گفتگو.
عمر را پشت سر خواهیم گذاشت...
رازها، رویاها،و ماه،
و من...
و درد...
دیگر بیا...
بیا و در من خوانا شو
من تنها در تو به شفا میرسم.
درد دارم، درد...
بگذار به تو برگردم
به زندگی برگردم
دار الشفای تو
آغوش تو.
تو سرانجامِ آرامشی
بگذار آرام باشم
بیا،آهسته سخن بگوییم:
السلام علیک یا کلمة المکشوف.
آیا عشق مکافاتِ کاملِ فرزانگی ست؟
من خود اگر از اختیار عشق آمده بودم،
هرگز نمیخواستم
همه عمر ترانه خوان خسته ی این بادیه باشم.
سکوت بر سراسر کلمات سلطنت میکند.
من راهم را
از خلایق خواب زده جدا کرده ام
من از میان همین هیچ راهی نیست
راهی تازه خواهم گشود.
کلمات از کشف دعای من شادمان خواهند شد.
و من،
مرام نامه ی آزادیِ خود را باز خواهم سرود.
دریغا از کوچ کلماتی که مصرع راه بلدش
ترجیعِ بی پایانِ هفت بند من است.
خوابها، خوبیها، خانه،من،تو،
وآواز حنانه...
تو میدانی که کلماتِ من
هرگز
به امید واهیِ هر تکلمی
به دنیا نمی آیند.
خاموشیِ بی پایان جهان بی پایان است،
تنهایی بی پایان آدمی بی پایان است،
سکوتِ بی پایان سنگ،
و نماز بی پایان نیلوفر نیز...
نومید نخواهم شد.
زیرا او دعای مرا شنیده است،
آواز مرا شنیده است،
کلمات مرا شنیده است.
السلام علیک یا کلمة المکشوف!
هی زیبا..!
(از:نزارقبانی)
]]>
به قدری دوستت دارم..... 2017-08-11T05:22:10+01:00 2017-08-11T05:22:10+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/829 حسن تنگسیری به قدری دوستت دارم که گر رازم عیان گردددگر هیچ عاشقی افسانه های لیلی و مجنون را نمی گویدو کس از داستان خسرو وشیرینوزیبایی ویس و عشق پر آوازه ی رامینحکایت ها نمی جویدبه قدری عاشقت هستمکه گر روزی زبانم لال تنهایم رها سازینمی آید دگر از هیچ جا آوای مجنونیبه قدری عاشقت هستمکه گرتوبگذری ازخاطرات آن خیال خوب وزیبایمنه دریاعاشقی بیندنه باران ونه هامونیبه قدری دوستت دارمکه حتی فکررفتن همبیازاردمرالیلیبه قدری دوستت دارمکه ازاین راه دوروازپس کوهه ها تورامیخوانم ومیخواهمت خیلینفس د به قدری دوستت دارم 
که گر رازم عیان گردد
دگر هیچ عاشقی 
افسانه های لیلی و مجنون را نمی گوید
و کس از داستان خسرو وشیرین
وزیبایی ویس و عشق پر آوازه ی رامین
حکایت ها نمی جوید
به قدری عاشقت هستم
که گر روزی زبانم لال 
تنهایم رها سازی
نمی آید دگر از هیچ جا آوای مجنونی
به قدری عاشقت هستم
که گرتوبگذری ازخاطرات 
آن خیال خوب وزیبایم
نه دریاعاشقی بیند
نه باران ونه هامونی
به قدری دوستت دارم
که حتی فکررفتن هم
بیازاردمرالیلی
به قدری دوستت دارم
که ازاین راه دورو
ازپس کوهه ها 
تورامیخوانم ومیخواهمت خیلی
نفس درسینه ام یعنی حضورتو
وقلب عاشقم راه عبورتو
به قدری عاشقت هستم
به قدری دوستت دارم
(از:اکبرعسکری)
]]>
بی عشق.... 2017-08-10T05:20:11+01:00 2017-08-10T05:20:11+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/828 حسن تنگسیری از عشق سخن باید گفتهمیشه از عشق سخن باید گفت.می گوید: عشق ، ترجیع بندی ست که هیچ رجعتی در آن نیست.می گوید: تکرار نامکرر است.بی عشق ، خانه حقیر است ، محلًه خاموش است ، شهر افسرده است ، فضا تنگ است ، دنیا تاریک . بی عشق ، در هیچ سنگری سرباز نیست ، در هیچ نبردی ، فتحی.دوست داشتن خوب است ، عشق ، اما ، عالی ست.دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست.دوست داشتن دریاستعشق ، آتشفشان همیشه زنده ی روح.بی عشق ، جهان قبرستانی ست همه قبرهایش خالی خالی ، باغی بوته هایش درخت هایش همه خشکیده و پژمرده .بی عشق چشم از عشق سخن باید گفت
همیشه از عشق سخن باید گفت.
می گوید: عشق ، ترجیع بندی ست که هیچ رجعتی در آن نیست.
می گوید: تکرار نامکرر است.
بی عشق ، خانه حقیر است ، محلًه خاموش است ، شهر افسرده است ، فضا تنگ است ، دنیا تاریک . بی عشق ، در هیچ سنگری سرباز نیست ، در هیچ نبردی ، فتحی.
دوست داشتن خوب است ، عشق ، اما ، عالی ست.
دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست.
دوست داشتن دریاست
عشق ، آتشفشان همیشه زنده ی روح.
بی عشق ، جهان قبرستانی ست همه قبرهایش خالی خالی ،
 باغی بوته هایش درخت هایش همه خشکیده و پژمرده .
بی عشق چشمه بی آب است .
قلب ، بدون راز
باز گردیم به سوی عاشقانه زیستن ، اما عشق را همه میل تن به تن نیست،
از نگاه به نگاه ، رد پای عشق را بهتر از هر کجای دیگر می توان یافت ،
 از ضربه های آهنگرانه ای که بر سندان قلب می کوبند....
(از:نادرابراهیمی)
]]>
بی تواماباتو..... 2017-08-06T07:10:11+01:00 2017-08-06T07:10:11+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/827 حسن تنگسیری  دل تنگم مثل بعد از ظهرهای کسل کننده جمعه مثل وقتی که رفتی،مثل وقتی که بی تواطاق پراز تنهایی شد  خیلی وقت بود که دیگر نبودنت برایم عادت شده بود، اما نمی دونم چرا امشب تمام خاطرات باتو بودن مثل یک بهمن بر سرم فروریخته انگار یکی راه نفس کشیدنم را بسته ،میدونم که تو ارزش دل تنگی نداری ،میدونم تو الان راحت گرفتی خوابیدی میدونم حتی به خیالت هم نمیرسه که من دل تنگ تو شده باشم اما چه کنم دست خودم نیست ،شاید به خاطر تنهایمه، شاید به خاطرورق زدن آلبوم عکسهاییه  دل تنگم مثل بعد از ظهرهای کسل کننده جمعه 
مثل وقتی که رفتی،
مثل وقتی که بی تواطاق پراز تنهایی شد 
 خیلی وقت بود که دیگر نبودنت برایم عادت شده بود،
 اما نمی دونم چرا امشب تمام خاطرات باتو بودن مثل یک بهمن بر سرم فروریخته
 انگار یکی راه نفس کشیدنم را بسته ،
میدونم که تو ارزش دل تنگی نداری ،
میدونم تو الان راحت گرفتی خوابیدی 
میدونم حتی به خیالت هم نمیرسه که من دل تنگ تو شده باشم 
اما چه کنم دست خودم نیست ،
شاید به خاطر تنهایمه،
 شاید به خاطرورق زدن آلبوم عکسهاییه که توروزهایی که فکر میکردیم
 خوشبختیم انداختیم ،چقدر زود همه چی  تموم شد
 تو رفتی ومن ماند م تنهای تنها
 همان طور که همیشه میگفتم 
من بعد از تو به هیچ کس دل نمی بندم 
آخه دل که کوچه وخیابون  نیست که یکی بیاد یکی بره 
تو دل آدم فقط یکی میتونه جابگیره 
حتی اگرم بره بازم جای خالیشو خیالش پرمیکنه
 ممکنه بعضی وقت هاآدم خودشو به خیالی بزنه
 اما وقتی تنها میشه
 وقتی که خاطرات تنهاییت راپر میکنه 
وقتی که سعی میکنی از ریختن اشک به دلیل غرور مردانه ات جلوگیری کنی
 وپک های محکم تری به سیگارت میزنی
 ودرحلقه های دود زندگیت را می بینی که دود شد
 از خودت خسته میشی 
اززندگی خسته میشی 
ازاعتماد کردن وازدل سپردن زده میشی
 دلت میخواد بخوابی 
دلت میخواد از خودت فرارکنی .
 کاش مسکنی بود که همه چیز را بتوانی فراموش کنی 
و صبح که بیدار میشوی بالشت از اشک های بی اختیار شبانه خیس نشده باشد 
ویا بهتر این که اصلا بیدارنشی............ 
(از:هذیان های خودم) 

]]>
بی تواماباتو..... 2017-08-06T07:10:11+01:00 2017-08-06T07:10:11+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/826 حسن تنگسیری  دل تنگم مثل بعد از ظهرهای کسل کننده جمعه مثل وقتی که رفتی،مثل وقتی که بی تواطاق پراز تنهایی شد  خیلی وقت بود که دیگر نبودنت برایم عادت شده بود، اما نمی دونم چرا امشب تمام خاطرات باتو بودن مثل یک بهمن بر سرم فروریخته انگار یکی راه نفس کشیدنم را بسته ،میدونم که تو ارزش دل تنگی نداری ،میدونم تو الان راحت گرفتی خوابیدی میدونم حتی به خیالت هم نمیرسه که من دل تنگ تو شده باشم اما چه کنم دست خودم نیست ،شاید به خاطر تنهایمه، شاید به خاطرورق زدن آلبوم عکسهاییه  دل تنگم مثل بعد از ظهرهای کسل کننده جمعه 
مثل وقتی که رفتی،
مثل وقتی که بی تواطاق پراز تنهایی شد 
 خیلی وقت بود که دیگر نبودنت برایم عادت شده بود،
 اما نمی دونم چرا امشب تمام خاطرات باتو بودن مثل یک بهمن بر سرم فروریخته
 انگار یکی راه نفس کشیدنم را بسته ،
میدونم که تو ارزش دل تنگی نداری ،
میدونم تو الان راحت گرفتی خوابیدی 
میدونم حتی به خیالت هم نمیرسه که من دل تنگ تو شده باشم 
اما چه کنم دست خودم نیست ،
شاید به خاطر تنهایمه،
 شاید به خاطرورق زدن آلبوم عکسهاییه که توروزهایی که فکر میکردیم
 خوشبختیم انداختیم ،چقدر زود همه چی  تموم شد
 تو رفتی ومن ماند م تنهای تنها
 همان طور که همیشه میگفتم 
من بعد از تو به هیچ کس دل نمی بندم 
آخه دل که کوچه وخیابون  نیست که یکی بیاد یکی بره 
تو دل آدم فقط یکی میتونه جابگیره 
حتی اگرم بره بازم جای خالیشو خیالش پرمیکنه
 ممکنه بعضی وقت هاآدم خودشو به خیالی بزنه
 اما وقتی تنها میشه
 وقتی که خاطرات تنهاییت راپر میکنه 
وقتی که سعی میکنی از ریختن اشک به دلیل غرور مردانه ات جلوگیری کنی
 وپک های محکم تری به سیگارت میزنی
 ودرحلقه های دود زندگیت را می بینی که دود شد
 از خودت خسته میشی 
اززندگی خسته میشی 
ازاعتماد کردن وازدل سپردن زده میشی
 دلت میخواد بخوابی 
دلت میخواد از خودت فرارکنی .
 کاش مسکنی بود که همه چیز را بتوانی فراموش کنی 
و صبح که بیدار میشوی بالشت از اشک های بی اختیار شبانه خیس نشده باشد 
ویا بهتر این که اصلا بیدارنشی............ 
(از:هذیان های خودم) 

]]>
حس حماقت.... 2017-08-04T07:07:01+01:00 2017-08-04T07:07:01+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/825 حسن تنگسیری احساس حقارت میکنموقتی درآیینه نگاه میکنماحساس حقارت میکنموقتی که افکارخودم راحقیقت میدانموساده لوحانه برایت تفسیر میکنمچقدرحقیرمینمایم وقتی لاف میزنمدروغ میگویم ،وریا میکنموتورا آنقدرناچیز میشمرمکه پی به حقیقتی که فقط نزدمن استنمیبریوچقدرحقیر مینمایم وقتی بال های پروازمرا تنها میتوانم درفضای مجازی به پروازدرآورم    (از:ناشناس) احساس حقارت میکنم
وقتی درآیینه نگاه میکنم
احساس حقارت میکنم
وقتی که افکارخودم راحقیقت میدانم
وساده لوحانه برایت تفسیر میکنم
چقدرحقیرمینمایم وقتی لاف میزنم
دروغ میگویم ،وریا میکنم
وتورا آنقدرناچیز میشمرم
که پی به حقیقتی که فقط نزدمن است
نمیبری
وچقدرحقیر مینمایم وقتی بال های پروازم
را تنها میتوانم درفضای مجازی به پروازدرآورم 
   (از:ناشناس)
]]>
یک اشتباه... 2017-08-03T07:03:20+01:00 2017-08-03T07:03:20+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/824 حسن تنگسیری سر برساحل آرزو می كوبم چون موج ودر انتظار معجزه ای شاید باران ببارد ،شاید بهار بیاید آه كه چقدر هذیان هایم شب های مرا جویده ودر شكاف نفس هایم مرگ را تجربه كرده صدایی در گوشم فریاد می زند تو یك اشتباهی در این جهان  امید رابه شاخه ای آویزان كن وخودت رابا طنابی كه دور صدایت پیچیده بدار بیاویز تا درگریز از قفس تن آزادی را تجربه كنی شاید كه صدایت روی تقویم مثل زالویی خون سكوت را بمكد  (هذیانی ازخودم)  سر برساحل آرزو می كوبم
 چون موج
 ودر انتظار معجزه ای
 شاید باران ببارد ،شاید بهار بیاید
 آه كه چقدر هذیان هایم شب های مرا جویده
 ودر شكاف نفس هایم مرگ را تجربه كرده
 صدایی در گوشم فریاد می زند
 تو یك اشتباهی در این جهان 
 امید رابه شاخه ای آویزان كن
 وخودت رابا طنابی كه دور صدایت پیچیده
 بدار بیاویز
 تا درگریز از قفس تن آزادی را تجربه كنی
 شاید كه صدایت روی تقویم
 مثل زالویی خون سكوت را بمكد
  (هذیانی ازخودم) 

]]>