هذیان های نیمه شب چیزی ندارم لایق تو جز هذیان هایم بپذیر برگ سبزیست تحفه درویش...... چه کند ،بی نوا ندارد بیش. ------------------- گرسنگی. گرسنگی نان ،گرسنگی عشق، گرسنگی آزادی.... ودستان تهی انسان ها درتمامی قرون، وعطش سیال خواستن، در حجم های بهت وحیرت وخشم وحضور همیشه مداوم مرگ، در برهوت همیشه تشنه آرزو ها.... گرسنگی چشم ها درطلب باران وشوق باریدن وروییدن. *********** عشق برای من بارسنگین دلبستگی هاست به رنج های آدمی مفهوم عظیم فرا رفتن از کنار دردها. غاری ست دردل بزرگترین وستبر ترین کوه های رنج. می خواهم دراین غار هم چون انسان های دور،دور بدوی وگنگ پناه گیرم. *********** tag:http://tangsiri.mihanblog.com 2017-07-18T18:36:23+01:00 mihanblog.com هذیان.... 2017-06-22T07:22:37+01:00 2017-06-22T07:22:37+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/821 حسن تنگسیری روزگاری بود ،به باورهایم ایمان داشتمبرای اثباتشان میجنگیدماما مدت هاست روی باورهایم پاییزنشستهیک به یک زردشده ،خشکیدهازشاخه جدا شدهوبرزمین می افتندودرلابه لای باورهای زردشده دیگرانمیپوسند............امیدی به آمدن بهار ،ورویش دوباره نیستزندگی بدون باور،بدون امیدیعنی مرگ.......چه کسی مقصراست؟خودم؟ خودمان؟ناآگاهی؟یا..........(از:نوشته های خودم) روزگاری بود ،
به باورهایم ایمان داشتم
برای اثباتشان میجنگیدم
اما مدت هاست 
روی باورهایم پاییزنشسته
یک به یک زردشده ،خشکیده
ازشاخه جدا شده
وبرزمین می افتند
ودرلابه لای باورهای زردشده دیگران
میپوسند............
امیدی به آمدن بهار ،
ورویش دوباره نیست
زندگی بدون باور،بدون امید
یعنی مرگ.......
چه کسی مقصراست؟
خودم؟ خودمان؟ناآگاهی؟
یا..........
(از:نوشته های خودم)
]]>
ای پیرمیکده.... 2017-06-09T06:30:09+01:00 2017-06-09T06:30:09+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/819 حسن تنگسیری اینک ،این زمین است،که خاک هایش را پس می زندتاریشه های تو نمودارگردندازبودنت گذشته استای پیر میکدۀ جام زندگیازبودنت ،دیریست که گذشته استواینک این باد است ،که ذرات خاک تنت راازکوچه ها وخیابان ها عبور می دهدومغموم ودل شکسته می خواندشعرآمدن وبودن ورفتن رااینک که رفته ای چه کسی مارا بردوش خواهد گرفتتا به گرد این (حباب خاکی)بگرداندوخورشید را نشانمان بدهد؟اینک که رفته ای هوای روز را چه سنگین استنشاق میکنماینک که رفته ای ،وبا( هفت هزارسالگان) وصلت نموده ایخواب نیمروزیمان چگونه تعبیر خواهد اینک ،این زمین است،
که خاک هایش را پس می زند
تاریشه های تو نمودارگردند
ازبودنت گذشته است
ای پیر میکدۀ جام زندگی
ازبودنت ،دیریست که گذشته است
واینک این باد است ،
که ذرات خاک تنت را
ازکوچه ها وخیابان ها عبور می دهد
ومغموم ودل شکسته می خواند
شعرآمدن وبودن ورفتن را
اینک که رفته ای 
چه کسی مارا بردوش خواهد گرفت
تا به گرد این (حباب خاکی)بگرداند
وخورشید را نشانمان بدهد؟
اینک که رفته ای 
هوای روز را چه سنگین استنشاق میکنم
اینک که رفته ای ،
وبا( هفت هزارسالگان) وصلت نموده ای
خواب نیمروزیمان 
چگونه تعبیر خواهد شد؟
اینک ،این زمین است ،
که خاک هایش راپس میزند
تا ریشه های تو نمودارگردند
ازبودنت گذشته است
ازبودنت دیرگاهی است که گذشته است.
(از:س. گرگین که برای زنده یادشاملوسروده است) 
]]>
به دستان تو می اندیشم.... 2017-06-08T09:56:46+01:00 2017-06-08T09:56:46+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/818 حسن تنگسیری به دستانی می اندیشم که برای گریه ابرها خورشید راهرروز به طلوع کردن دعوت می نمودوپنجره های یاَس را، درزیر رگبار بارانبه جانب افق های روشن و بی تردیدمی گشودوبه دستانی می اندیشم،که برگ های سرد وخشک شده رایک بیک وبا نوازشی آرامچنان از درختان باغهایمان برزمین می نهادتا خواب زمستانیشان را آشفته نسازدباغ هایی لبریز ازآرزوهایی رنگی به دستانی می اندیشم 
که برای گریه ابرها خورشید را
هرروز به طلوع کردن دعوت می نمود
وپنجره های یاَس را، درزیر رگبار باران
به جانب افق های روشن و بی تردیدمی گشود
وبه دستانی می اندیشم،
که برگ های سرد وخشک شده را
یک بیک وبا نوازشی آرام
چنان از درختان باغهایمان برزمین می نهاد
تا خواب زمستانیشان را آشفته نسازد
باغ هایی لبریز ازآرزوهایی رنگی
]]>
حافظا..... 2017-06-02T07:28:17+01:00 2017-06-02T07:28:17+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/817 حسن تنگسیری حافظامی دانم هزاران نفررا پیچانده ایاینبار......حواست اینجا باشداین یکی را گوش کناول فکرکن بعد جواب بدهنیت می کنم به نام اوبه نام فراموش کردنشبه نام راهی برای فراموش کردنش((یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور))حافظا همین تو من را اُسگل نکرده بودیکه کردی(از:امین منصوری) حافظا
می دانم هزاران نفررا پیچانده ای
اینبار......
حواست اینجا باشد
این یکی را گوش کن
اول فکرکن بعد جواب بده
نیت می کنم به نام او
به نام فراموش کردنش
به نام راهی برای فراموش کردنش
((یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور))
حافظا 
همین تو من را اُسگل نکرده بودی
که کردی
(از:امین منصوری)
]]>
هذیان..... 2017-06-01T06:39:14+01:00 2017-06-01T06:39:14+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/816 حسن تنگسیری میدونی روزی چندبار یادت میکنمهیچ وقت......فقط.........وقتی باران می  باردوقتی یک شعرزیبا میخوانموقتی آهنگ هایی که دوست داری میشنوموقتی توی نت هستموقتی بی خوابی میاد سراغموقتی غذاهایی که باهم خوردیم رامیخورموقتی زنگ تلفن به صدادرمیآیدوقتی تنها هستموقتی درمیان جمع هستم وقتی ..........  (هذیان) میدونی روزی چندبار یادت میکنم
هیچ وقت......
فقط.........
وقتی باران می  بارد
وقتی یک شعرزیبا میخوانم
وقتی آهنگ هایی که دوست داری میشنوم
وقتی توی نت هستم
وقتی بی خوابی میاد سراغم
وقتی غذاهایی که باهم خوردیم رامیخورم
وقتی زنگ تلفن به صدادرمیآید
وقتی تنها هستم
وقتی درمیان جمع هستم 
وقتی ..........
  (هذیان)
]]>
آرزو.... 2017-05-26T10:52:19+01:00 2017-05-26T10:52:19+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/815 حسن تنگسیری در مجالی كه برایم باقیستباز همراه شما مدرسه ای می سازیمكه در آن همواره اول صبح                                            به زبانی ساده ،مهر تدریس كنند،و بگویند خدا خالق زیباییو سراینده عشق ،آفریننده ماست.مهربانیست كه ما را به نكویی ،دانایی،زیباییو به خود می خواندجنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگدوزخی دارد، به گمانمكوچك و بعیددر پی سودا نیستكه ببخشد ما را،و بفهماندمان،ترس ما بیرون از دای در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح                                            
به زبانی ساده ،مهر تدریس كنند،
و بگویند خدا خالق زیبایی
و سراینده عشق ،آفریننده ماست.
مهربانیست كه ما را به 
نكویی ،دانایی،زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد، به گمانم
كوچك و بعید
در پی سودا نیست
كه ببخشد ما را،و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ایی می سازیم
كه خرد را با عشق،
علم را با احساس،
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس كنند
لای انگشت كسی ،قلمی نگذارند
و نخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
و به جز ایمانش
هیچكس چیزی را حفظ نباید بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
كه به جای مغز، دلها را تسخیر كند.
از كتاب تاریخ جنگ را بردارند
در كلاس انشاء،
هر كسی حرف دلش را بزند
«غیرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسی بعد از این
باز همواره نگوید: (هرگز)
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران ،موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن ،از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق،
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد ،كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
در مجالی كه برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
تاامتحانی بشود ،كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده ،شعر تدریس كنند
و بگویند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.
  (از:مجتبی کاشانی)
]]>
زندگی آخرسرآید..... 2017-05-04T06:42:20+01:00 2017-05-04T06:42:20+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/814 حسن تنگسیری زندگی آخرسرآید، بندگی درکارنیست،بندگی گر شرط باشد، زندگی درکارنیست.گر فشاردشمنان آبت کند، مسکین مشو،مرد باش ای خسته دل ،شرمندگی درکار نیست.با حقارت گرببارد برسرت باران دُرآسمان را گو:بُرو بارندگی درکارنیستگر که با وابستگی دارای این دنیا شوی،دورش افکن !اینچنین دارندگی درکار نیستگر به شرط  پای بوسی سر بماند برتنت،جان ده ورد کن ، که سر افکندگی در کار نیستزندگی آزادی انسان و استقلال اوست،بهر آزادی جدل کن ، بندگی در کار نیست.     (از:لاهوتی) زندگی آخرسرآید، بندگی درکارنیست،
بندگی گر شرط باشد، زندگی درکارنیست.
گر فشاردشمنان آبت کند، مسکین مشو،
مرد باش ای خسته دل ،شرمندگی درکار نیست.
با حقارت گرببارد برسرت باران دُر
آسمان را گو:بُرو بارندگی درکارنیست
گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی،
دورش افکن !اینچنین دارندگی درکار نیست
گر به شرط  پای بوسی سر بماند برتنت،
جان ده ورد کن ، که سر افکندگی در کار نیست
زندگی آزادی انسان و استقلال اوست،
بهر آزادی جدل کن ، بندگی در کار نیست.
     (از:لاهوتی)
]]>
هذیان..... 2017-04-20T07:46:24+01:00 2017-04-20T07:46:24+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/813 حسن تنگسیری     علم بهتر است یا ثروت ؟ البته بر ما دانش آموزان واضع وآشكار است كه ثروت بهتر است البته در كلاسهای پایین تر ما فكر می كردیم علم بهتر است زیرا :ازدیربازدرمغز ما چپانده اند كه ثروت یك روز ممكن است تمام شود یا دزد آن راببرد اما علم همیشه درمغزوفکرمامیماند اما امروزه كه ما بزرگتر شده ایم میدانیم که ثروت بهتر است چون هیچ كس نمیتواندآنرا بدزدد زیرا در بانك ها ودر جایی امن نگهداری میشودو هیچوقت هم تمام نمیشود زیرا هر چقدر هم بی دست وپا باشیم ونتوانیم     علم بهتر است یا ثروت ؟
 البته بر ما دانش آموزان واضع وآشكار است كه ثروت بهتر است
 البته در كلاسهای پایین تر ما فكر می كردیم علم بهتر است 
زیرا :ازدیربازدرمغز ما چپانده اند كه ثروت یك روز ممكن است
 تمام شود یا دزد آن راببرد اما علم همیشه درمغزوفکرمامیماند
 اما امروزه كه ما بزرگتر شده ایم میدانیم که ثروت بهتر است
 چون هیچ كس نمیتواندآنرا بدزدد زیرا در بانك ها ودر جایی امن 
نگهداری میشودو هیچوقت هم تمام نمیشود 
زیرا هر چقدر هم بی دست وپا باشیم ونتوانیم آنرا در تجارت
 های مشكوك وغیر مشكوك بكاربیاندازیم بانك هابه پول ما سود میدهند 
البته ما نباید بگوییم سود زیرا سود حرام  است بلكه به جای سود 
باید بگوییم كار مزد ! امروز تمام كسانی  كه درس خوانده 
ومهندس شده اند دانشمند شده اند پرفسور شده اند 
همه در خدمت ثروتمندان هستند وبرای پیش برد مقاصدآنها 
شب وروز زحمت میکشند وکار میکنند ودرمقابل ثروتمندان 
كرنش میكنندوثروتمندان به تفریح وخوش گذرانی مشغول میشوند
 شاید اگر مثل امروزیها چشم وگوشمان باز بود 
یا كسی ما را راهنمایی می كردما هم تا حالا ثروتمند شده بودیم
 و چندین آد م تحصیل كرده را دراختیار خود داشتیم 
من فكر می كنم ثروتمند شدن خیلی آسانتر از درس خواندن باشد
 زیرا برای ثروتمند شدن نیاز ی به دود چراغ خوردن نیست
 كافی است یك كمی پررو حقه باز شارلاتان باشید
 ومقداری حق ونا حق كنی یا یك پارتی گردن كلفت داشته باشی
 آن وقت دیگر نیازی به ابتكا ر وپشتكار وازاین حرفهای 
قلنبه سلنبه نداری همه درها به رویت باز میشود
 وبه زودی ثروتمند  می شوی پس ما دانش آموزان از این 
انشا ء نتیجه میگیریم كه: ثروت بهتر از علم است
 و علم همیشه در خدمت ثروت است .       
(ازهذیان خودم)
]]>
بالشی میخواهم ازرویا...... 2017-04-14T06:21:45+01:00 2017-04-14T06:21:45+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/812 حسن تنگسیری من خسته ام عزیز،آنقدر خسته که می خواهمدر همین سطرها به خواب رومو خواب خوب تو را واژه، واژهو سطر به سطر بنویسم.چرا کسی نمی فهمدکه هیچ چیزی بیشتر از خیال تو برایم آرامش نمی آفریند؟ چرا کسی باور نمی کندکه شکوه آن لحظه، به تمام روزهای فردایم می  ارزد؟ من خسته ام عزیز،
آنقدر خسته که می خواهم
در همین سطرها به خواب روم
و خواب خوب تو را واژه، واژه
و سطر به سطر بنویسم.
چرا کسی نمی فهمد
که هیچ چیزی بیشتر از خیال تو 
برایم آرامش نمی آفریند؟ 
چرا کسی باور نمی کند
که شکوه آن لحظه،
 به تمام روزهای فردایم می  ارزد؟
]]>
بابیهودگی بیهوده جنگیدیم....... 2017-04-13T06:16:34+01:00 2017-04-13T06:16:34+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/811 حسن تنگسیری بر ریشه های کوچک و دلتنگ چسبیدیمچون ریگ های هرزۀ ساحل،دربستر هررود غلتیدیم ،برگریه خندیدیم ،بر خنده خندیدیمبا آنکه بر سرهایمان صد بار کوبیدندبا مغز های خسته و غمناک کوشیدیمگفتند با تقدیر باید ساختگفتیم باید درقمار زندگانی بردما متکی بر آس دل بودیمگفتند بیم موج وگردابی چنین هایلگفتند راه بسته وتاریک ،گفتیم می جوییم راه شادمانی را،اگر باریکرفتیم وبا بیهودگی بیهوده جنگیدیم،بیهوده  کوشیدیماکنون که سرهامان  بسنگ سرگردانی خورددل هایمان از این همه بیهودگی دلتنگپاهایمان ازاین همه بی انتهایی سخ بر ریشه های کوچک و دلتنگ چسبیدیم
چون ریگ های هرزۀ ساحل،
دربستر هررود غلتیدیم ،
برگریه خندیدیم ،بر خنده خندیدیم
با آنکه بر سرهایمان صد بار کوبیدند
با مغز های خسته و غمناک کوشیدیم
گفتند با تقدیر باید ساخت
گفتیم باید درقمار زندگانی برد
ما متکی بر آس دل بودیم
گفتند بیم موج وگردابی چنین هایل
گفتند راه بسته وتاریک ،
گفتیم می جوییم راه شادمانی را،اگر باریک
رفتیم وبا بیهودگی بیهوده جنگیدیم،بیهوده  کوشیدیم
اکنون که سرهامان  بسنگ سرگردانی خورد
دل هایمان از این همه بیهودگی دلتنگ
پاهایمان ازاین همه بی انتهایی سخت فرسوده
بر شانه هامان بار سنگین حقارت ها
بر چهره هامان جای پای حسرتی جانسوز
دستانمان ازرنج های زندگی سرشار
افسوس ، امروز فهمیدیم ،
ماندیم، ماندیم وگندیدیم
ماندیم ودر بیهودگی بیهوده گندیدیم
( از:خانم اسدی)
]]>
زندگییییی... 2017-04-08T06:13:23+01:00 2017-04-08T06:13:23+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/810 حسن تنگسیری مزۀ گس خاویار به من سازگار نیستچون آنرا فقط یکبار در خانۀ همسایه چشیده اموشربت اناناس مثل عرق سگی مرا می گیردکوه من ،تپه ها هستند ،ودرۀ من جوی های عمیق بی آبوهمیشه می خواهم بدانم که مزۀ شیر موز،با شیر گاو چه فرقی دارد،سهم تنفس در هوای پاک (هوای ناپاک)بزرگترین سهمی است که در کارخانۀ خدا دارمچه خوبست سنگریزه را تخته سنگ شمردنو جوی را دره دیدن، مزۀ گس خاویار به من سازگار نیست
چون آنرا فقط یکبار در خانۀ همسایه چشیده ام
وشربت اناناس مثل عرق سگی مرا می گیرد
کوه من ،تپه ها هستند ،ودرۀ من جوی های عمیق بی آب
وهمیشه می خواهم بدانم که مزۀ شیر موز،
با شیر گاو چه فرقی دارد،
سهم تنفس در هوای پاک (هوای ناپاک)
بزرگترین سهمی است که در کارخانۀ خدا دارم
چه خوبست سنگریزه را تخته سنگ شمردن
و جوی را دره دیدن،
]]>
دیوار..... 2017-04-07T09:10:51+01:00 2017-04-07T09:10:51+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/808 حسن تنگسیری تا وقتی که دیوار هست من احساس خفقان می کنمکجاست فضای نا محصور؟من پرواز میکنم و جستجو می کنمنه در هوای سبزه وگلونه در هوای درخت ورودتنها فضا ، فضای نا محدودمن از دیوار می ترسم من از محاصره اندیشه ها می ترسممن از هر چیز که مرا دلبسته میکند می ترسماگر می خواهی که با من بمانی دیوار هارا فرو بریزدیوارها را درهم شکنمن میخواهم تنفس کنم من در حصار شیشه ها خواهم مردمن از تراکم پیوند خواهم شکستمرا از دیوارها جدا کن.(از:خانم اسدی) تا وقتی که دیوار هست من احساس خفقان می کنم
کجاست فضای نا محصور؟
من پرواز میکنم و جستجو می کنم
نه در هوای سبزه وگل
ونه در هوای درخت ورود
تنها فضا ، فضای نا محدود
من از دیوار می ترسم 
من از محاصره اندیشه ها می ترسم
من از هر چیز که مرا دلبسته میکند می ترسم
اگر می خواهی که با من بمانی 
دیوار هارا فرو بریزدیوارها را درهم شکن
من میخواهم تنفس کنم 
من در حصار شیشه ها خواهم مرد
من از تراکم پیوند خواهم شکست
مرا از دیوارها جدا کن.
(از:خانم اسدی)
]]>
مرادیوانه پندا..... 2017-03-06T08:57:45+01:00 2017-03-06T08:57:45+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/807 حسن تنگسیری فقط سوز دلم را درجهان پروانه می داند،غمم را بلبلی کاواره شد از لانه می داند .نگریم چون ز غیرت،غیر می سوزدبحال منننالم چون ز غم یارم مرا بیگانه می داندبه امیدی نشستم شکوۀ خود را به دل گفتمهمی خندد به من ،این هم مرا دیوانه می داندبه جان او که دردش را هم ازجان دوستتردارمولی میمیرم از این غم ،که داند یا نمی داندنمی داند کسی کاندر سرزلفش چه خون ها شدو لیکن مو به مو این داستان را شانه می داندنصیحتگر، چه می پرسی علاج جان بیمارماصول این طبابت را فقط جانانه می داند.        (از:لاهوتی) فقط سوز دلم را درجهان پروانه می داند،
غمم را بلبلی کاواره شد از لانه می داند .
نگریم چون ز غیرت،غیر می سوزدبحال من
ننالم چون ز غم یارم مرا بیگانه می داند
به امیدی نشستم شکوۀ خود را به دل گفتم
همی خندد به من ،این هم مرا دیوانه می داند
به جان او که دردش را هم ازجان دوستتردارم
ولی میمیرم از این غم ،که داند یا نمی داند
نمی داند کسی کاندر سرزلفش چه خون ها شد
و لیکن مو به مو این داستان را شانه می داند
نصیحتگر، چه می پرسی علاج جان بیمارم
اصول این طبابت را فقط جانانه می داند.
        (از:لاهوتی)
]]>
گرنمیدانی بدان.... 2017-03-03T07:56:07+01:00 2017-03-03T07:56:07+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/806 حسن تنگسیری عاشقم،عاشق به رویت،گرنمی دانی، بدانسوختم درآرزویت ،گر نمی دانی، بدانبا همه زنجیر وبند وحیله ومکر ورقیبخواهم آمدمن به کویت گرنمی دانی ،بدانمشنو از بد گو سخن،من سست پیمان نیستمهستم اندرجستجویت،گر نمی دانی ،بدانگرپس ازمردن بیایی بر سربالین من،زنده می گردم به بویت،گرنمی دانی،بداناینکه دل جایی دگرغیر ازسر کویت نرفتبسته آنرا تار مویت گرنمی دانی ،بدانگر رقیب از غم بمیرد،یا حسد کورش کندبوسه خواهم زد به رویت،گر نمی دانی،بدانهیچ میدانی که این (لاهوتی) آواره کیست؟عاشق روی نکویت ،گر نمی دانی بدان .  &n عاشقم،عاشق به رویت،گرنمی دانی، بدان
سوختم درآرزویت ،گر نمی دانی، بدان
با همه زنجیر وبند وحیله ومکر ورقیب
خواهم آمدمن به کویت گرنمی دانی ،بدان
مشنو از بد گو سخن،من سست پیمان نیستم
هستم اندرجستجویت،گر نمی دانی ،بدان
گرپس ازمردن بیایی بر سربالین من،
زنده می گردم به بویت،گرنمی دانی،بدان
اینکه دل جایی دگرغیر ازسر کویت نرفت
بسته آنرا تار مویت گرنمی دانی ،بدان
گر رقیب از غم بمیرد،یا حسد کورش کند
بوسه خواهم زد به رویت،گر نمی دانی،بدان
هیچ میدانی که این (لاهوتی) آواره کیست؟
عاشق روی نکویت ،گر نمی دانی بدان .
      (از:لاهوتی)

]]>
دلم خواهدببینم.... 2017-03-02T08:53:42+01:00 2017-03-02T08:53:42+01:00 tag:http://tangsiri.mihanblog.com/post/805 حسن تنگسیری دلم بسیار می خواهد ببینم دلبر خود را،ببینم دلبر خود رابه او بخشم سر خود راهزاران فرسخ ازمن ظاهرن دوراست ومن هر شببیادش تا سحرخوشبو نمایم بسترخود رادراین آتش که خود افروختم ازعشق گرد خوددهم آخربه باد نیستی خاکستر خود رااز این ترسم که دیگرروی گلشن رانبینم من دراین کنج قفس چون ریختم بال وپر خود رادرون مکتب گیتی بغیر از عشق وآزادیزهر علمی وهربحثی بشستم دفتر خود رامترس ازجان ،اگراین را پسندد یار،لاهوتیبکش برسر وگر زهر است ،تا ته نوش ساغرخود را.   (از:لاهوتی) دلم بسیار می خواهد ببینم دلبر خود را،
ببینم دلبر خود رابه او بخشم سر خود را
هزاران فرسخ ازمن ظاهرن دوراست ومن هر شب
بیادش تا سحرخوشبو نمایم بسترخود را
دراین آتش که خود افروختم ازعشق گرد خود
دهم آخربه باد نیستی خاکستر خود را
از این ترسم که دیگرروی گلشن رانبینم من 
دراین کنج قفس چون ریختم بال وپر خود را
درون مکتب گیتی بغیر از عشق وآزادی
زهر علمی وهربحثی بشستم دفتر خود را
مترس ازجان ،اگراین را پسندد یار،لاهوتی
بکش برسر وگر زهر است ،تا ته نوش ساغرخود را.
   (از:لاهوتی)
]]>