تبلیغات
هذیان های نیمه شب - مطالب حسن تنگسیری
 
هذیان های نیمه شب
درباره وبلاگ


چیزی ندارم
لایق تو
جز هذیان هایم
بپذیر
برگ سبزیست
تحفه درویش......
چه کند ،بی نوا
ندارد بیش.
-------------------

گرسنگی.

گرسنگی نان ،گرسنگی عشق،
گرسنگی آزادی....
ودستان تهی انسان ها درتمامی قرون،
وعطش سیال خواستن،
در حجم های بهت وحیرت وخشم
وحضور همیشه مداوم مرگ،
در برهوت همیشه تشنه آرزو ها....
گرسنگی چشم ها درطلب باران
وشوق باریدن وروییدن.

***********
عشق برای من
بارسنگین دلبستگی هاست
به رنج های آدمی
مفهوم عظیم فرا رفتن
از کنار دردها.
غاری ست دردل بزرگترین
وستبر ترین کوه های رنج.
می خواهم دراین غار
هم چون انسان های دور،دور
بدوی وگنگ پناه گیرم.
***********

مدیر وبلاگ : حسن تنگسیری
نویسندگان
پنجشنبه 6 آبان 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
برای کسی که میفهمد ،
هیچ توضیحی لازم نیست،
وبرای کسی که نمی فهمد 
هرتوضیحی اضافه است،
آنان که می فهمند ،عذاب می کشند
و آنان که نمی فهمند عذاب می دهند!
مهم نیست که چه مدرکی دارید
مهم اینه که چه درکی دارید!
مغز کوچک ودهان بزرگ ،
میل ترکیبی بالایی دارند،
کلماتی که ازدهان شما بیرون می آیند،
ویترین فروشگاه شعور شماست
پس ،وای بر جمعی که لب رابی تامل واکنند.
چرا که کم داشتن وزیاد گفتن 
مثل نداشتن وزیاد خرج کردن است!
پس نگذارید زبان شما ازافکارتان جلو بزند!!!
 (از:دکترسمیعی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مهر 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
یک آدم هایی هستند 
که حق گفتن هر چیزی را دارند
اما تحمل شنیدن هر چیزی را نه
حق انجام هر عملی را دارند
اما تحمل تماشای عکس العمل را نه
این آدم ها فقط یک عینک دارند
وآن عینک فقط یک دید دارد
وآن دید فقط مال خودشان است
دید دیگران را هم ازدید خودشان می بینند
این همان هایند که اگر وارد عرصۀ سیاست شوند،
دین، لباس، فرهنگ ،فکر،صدا، تصویر،غم وشادی
می شود همان هایی که آن ها می گویند
همان هایند که اگروارد عرصۀ هنروادبیات شوند،
هر روز باید اعلامیه ای بخوانید
از به باد فحش واستهزا گرفتن هرکه راکه حرفی جزحرف آن هامیزند
وچیزی جز آنطورکه آن ها مینویسند ،می نویسد
همان هایند که اگرهمراهتان شدند ،
حق دارند هروقت خواستن باشند
هروقت نه ، بروند،
حق دلخور کردن دارند،تحمل دلخورشدن رانه
حق بی توجهی دارند، تحمل بی توجهی رانه....
همان هایند که اگربه جایی برسند
((بوی گنداین))روشنفکری مدرن ،جهان ((رابرداشته))
عالم وآدم ،بجز خودشان ودوستان هم کاسه هایشان
گاواند وگوسفند.....
بترسید ازاین آدم ها ....
که به هرشکل نزدیکشان باشید ضرر دارد
منطقی ترین بی منطق های جهان......
  (از:آریاصلاحی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مهر 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
سخت دلتنگم 
نه دلتنگ دستانت و نه دلتنگ آغوشت 
تنها دلتنگ همان جمله ات خواهم ماند 
همان که میگفتی:(دیونۀ من تو فقط مال منی)
نزدیکت می شوم بوی دریا می آید ...!
دور که می شوم صدای باران ...
بگو تکلیفم با چشمهایم چیست ...؟
لنگر بیندازم و عاشقی کنم یا چتر بردارم و دلبری کنم ...؟
بین دوراهی مانده ام ...
ماندنم ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﺭﻓﺘﻨﻢ ﺗﻮﺍﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ...
و من ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭﺩ ﻧﺪﺍﺭم ...
  (از:؟)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 مهر 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
دلتنگم 
لبخند دروغکی چرا 
خوب نیستم 
مثل قرصی که نیمه شب بدون آب در گلو گیر می کند 
در گلوی زندگی گیر کرده ام
کاش می توانستم راحت حرف بزنم 
چیزی بگویم از دلتنگی
میان آدم های این اتاق مجازی
اما فقط می گویم که دلتنگم 
این سکوت را دوست دارم 
لال بودن را ترجیح میدهم وقتی کسی نیست
عمق درد پنهان شده در حرفهایم را حس کند .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 مهر 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
دلم که برایت تنگ میشود
نمیدانم چراهوا هم ابری میشود ...!
فال حافظ میگیرم ولی از نگاهت چیزی نمی گوید ...!
دلم که تنگت میشود به یادت 
از درون آه میکشم ...! 
زمین و زمان را به هم میدوزم ...!!
عاشق که باشی دلت تنگ معشوقه ات که باشی 
یعنی پروانه ای شده ای که 
در دشتی بدون گل اسیر گشته ای ...!
منم آن پروانه تویی آن گلستان ...!
دامنت را تکان بده تا به بوی عطر دامنت 
گلستان دلت را پیدا کنم ...!!!
تقدیم به تو تمام من ...!!
(از:؟)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 مهر 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
یک روز صبح بیدار می شوی،
ودیگر هیچ یک ازخواب هایی را که برایت دیده بودندرابیاد نمی آوری....
چشم هایت را باز کرده ای ،امادلیلی برای برخاستن نیست،
نمی دانی چراباید دست ورویت را آب بزنی،
چراباید چای بنوشی ،
وچراباید یک روز دیگرتکرار شوی.......
گاهی آدم به جایی میرسد که،
دیگربه شوخی های بی مزه نمی خندد،
دیگر تماشای هیچ فیلمی برایش جالب نیست
هیچ موزیکی تسکینش نمی دهد،
هیچ کتابی وقتش را پرنمی کند،
گاهی آدم به جایی می رسد که دیگرنمی تواند سرخودش راگرم کند،
نمی تواند حواس خودش را پرت کند،
گاهی آدم سال هاخودش را گول میزند
به بازی های زندگی سرگرم میشود
اما یک روز به خودش می آید،
وازخودش می پرسد ،
 (چرا ؟)
واین آغاز انهدام است......
 (از:ا.اصلاحی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 شهریور 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
من که بمیرم 
چراغ این اتاق خاموش میشود
چندی بعد تو می آیی
وبازچراغ این اتاق روشن می شود
زندگی یعنی این
یکی می آید یکی می رود
کاروان سرایی ست این زندگی
(هذیان)
------------------------
در جستجوی خوشبختی 
مثل جویندگان طلا
همه جارا جستجو می کنیم
ودرآخرچیزی بدست نمی آوریم
جز خاک
(هذیان)
---------------------
اشک همدم دلتنگی هایم بود
وچه مهربان بود با من
چون مادری که صورت کودکش 
را می شوید
صورتم را می شست
وبه من آرامش میداد
تو آمدی به جای اشک
خنده برلبانم نشاندی
اشک با من بیگانه شد
اما چه زود رفتی وبازاشک آمد
(هذیان)
-------------------------
گاوهازیرسنگینی یوغ ناله می کنند
الاغ ها زیریوغ جفتک می زنند
پرنده ها درقفس ناله سرمیدهند
حیوانات ازاسارت بیزارند
تنها انسان است که:
به آسانی زیر یوغ میرود
وبه آن عادت میکند
(هذیان)
----------------------




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 شهریور 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
به یک جایی از زندگی که رسیدی،
می فهمی اونی که زود میرنجه زود میره،
 زود هم برمیگرده.ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، 
اما دیگه برنمیگرده..به یک جایی از زندگی که رسیدی 
می فهمیرنج را نباید امتداد داد
باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد 
و از میانشان میگذرداز بعضی آدمها بگذری 
و برای همیشه تمامشان کنی.به یکجایی از زندگی که رسیدی، 
می فهمیبزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است کهنه سواد کافی 
برای حرف زدن داشته‌باشدنه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی مهم نیست که چه اندازه می بخشیم
بلکه مهم این است که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود دارد.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمیشاید کسی که 
روزی با تو خندیده است را از یاد ببری،
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را
 فراموش نخواهی کرد.به یکجایی از زندگی که رسیدی، 
می فهمیتوانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر جهان است.
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد، 
لال می شوی.به یک جایی از زندگی که رسیدی، 
می فهمیاگر بتوانی دیگری را
 همانطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛
عشق تو واقعی است.به یک جایی از زندگی که رسیدی، 
می فهمیهمیشه وقتی گریه می کنی 
اونی که آرومت میکنه دوستت داره
اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یک جایی از زندگی که رسیدی، 
می فهمیكسی كه دوستت داره،
 همش نگرانته.به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم
میگه مواظب خودت باش...
  (از:پائولو کوئلیو)   




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
 به سال 1265 هجری قمری، قصابی در میدان «صاحب‌الامر»
 می‌خواست گاوی ذبح کند. گاو از زیر دست وی در رفت
 و به مسجد قایم گریخت. قصاب ریسمانی برد و در گردن گاو انداخت
 تا بیرون بکشد. گاو زور داد، قصاب به زمین خورد
 و در حال قالب تهی کرد. در این وقت بانگ صلوات مردم بلند شد
 و این امر معجزه‌ای تلقی شد.پس آن چنان که افتد و دانی،
بازار تا یک ماه چراغانی گردید. تبریز شهر «صاحب‌الزمان»
 به‌شمار آمد و مردم خود را از پرداخت مالیات
 و توجه به حکم حاکم معاف دانستند. 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
ای درخت بید شاهد بوده ای 
آمدم در وعده گاه و او نبود
چشم بر ره ،جان من آمد به لب
در ضمیرم غیریاد او نبود
ای درخت بید ،دیدی عاقبت!
چون مزاری آسمان خاموش ماند
بعد عمری انتظار روی او
آن شب ازیارم تهی آغوش ماند
می کشم سر از میان شاخه ها
پیش چشمم جز درخت بید نیست
او نمی آید دگر در وعده گاه
از وفای او بدل امید نیست
یاد داری ؟آن زمان دلدار من
گفت در گوشم که: امیدم تویی
تا بگیرد بوسه از لب های من
گفت :تنها عشق جاویدم تویی 
آن که می بویید گیسوی مرا 
عشق من بود وفریبم داد ورفت 
آن که جز عشقم به سر سودا نداشت
در پی یار دگر افتاد ورفت.
(از:خانم مینااسدی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 21 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
ما در سکوت نیز
بیگانه نیستیم
آیا تو می توانی سرشاری عظیمت را
با پردۀ سکوت بپوشانی؟
آیا تو میتوانی با چشم هایت
در من کلام خواهش را ننویسی؟
من درتو زیستم ،
من با تو تا بی نهایت ،تا دور رفتیم
تا مرز بی خبری رفتیم،
بنویس ،بنویس، تکرار کن
بیگانه نیستیم ،بیگانه نیستم
اقرار کن ما درسکوت نیز
بیگانه نیستیم.
(از:خانم مبنااسدی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
وقتی که آمدی ،آهسته در بزن
تا نشنود دو گوش حریفان صدای عشق
دل بشنود صدای تو ، 
وقتی که آمدی
در ، پشت سر مبند
وقتی سلام تو را بشنود سکوت
از دست می رود
وانگه بهانه ات ،بگرفته دست غم
از آن دری که تو آیی ، بدر رود
دیگر مجال ماندن بغضی به خانه نیست
گل می دهد برای تو آن  بوته ی یاس
خالیست خانه ، ولی من برای تو
از روزگار دور
در گوشه ای که نبیند نگاه غیر
پنهان نموده کمی خاطرات خوش
لبخند مانده کمی ، سهم چشم تو
یک دم از این نفس ، که سلامی شود تو را
امید را به یاد تو در کنج این دلم
در گوشه ای که نشکندش سنگ روزگار ،
پنهان نموده ام
یک خرده جان ، که تو را هدیه می کنم
ای مهربان من،وقتی که آمدی
آهسته نام مرا پشت در بگو
آرام تر ، دل غمدیده را بخوان
دل تاب دیدن یکباره ات که نیست
می گیرد آن زبان طپش
می رود ز دست
ای مهربان من ، دیگر بیا
 ولی …
آهسته در بزن
(از:کیوان شاهبداغی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
مرا بنویس یکصد بار
میان خاطراتت ،
جای من خالی نخواهد شد
ببارد گر که بارانی،تو قبل از چتر
در یاد نگاه خیس من ، بی تاب می گردی
ببندی گر دو پلکت را،
میان لحظه هایت ، خنده هایم را تو خواهی یافت
و گر بگشوده باشد آن دو چشمت
رد پایم رادر تمام لحظه های رفته ، خواهی دید
بخوان نام مرا ، در سرسرای سینه ات ، با عشق
تو از دریا بپرسی ، با تو می گوید
و گندم زار ، از خاطر نخواهد برد
علف های کنار رود ، یادش هست
فراموشم نخواهد کرد،
پرواز پرستو در افق
هرگز عقاب اسمان در اوج
و میدانم کسی یاد مرا از خاطرت
از باورت ،هرگز توانِ بردن اما نیست
مرا بنویس یکصد بار
نگاهم دار در خاطر
و عشقم را درون سینه ات بسپار
تو با من باش ، تا هستی
که هستم با تو ، تا هستم
مرا بنویس ،نه بر دیوار
نه بر یک تکه کاغذ ، در مسیر باد
نه بر بازوی رنجور درختی خشک
مرا بنویس بر لوح دلت با عشق
به لحن هق هق آرام امروزت
و یا تک واژه ای از خاطرات روشن دیروز
فراموشم مکن فردا
مرا دریاب ، بیرون از قفس
آن سوی هر دیوار
گر فراموشم کنی روزی
هزاران چشمک در آسمان
هرگز میان چشم تو راهی نخواهد جست
کسی را یارای بگرفتن من ، از تو هرگز نیست
فراموشم مکن هرگز
تو نامم را که می دانی ؟
مرا بنویس یکصدبار
(از:کیوان شاهبداغی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
من کبوترهارا
سوی بام توبه پروازدرآوردم
سنگ با بال کبوترها دشمن نیست
سنگ بی آزار است
پشت دیوار کسی،
درکمین من وتوست
گرچه می خندد،اما تو مراقب باش
که دلش ازسنگ است
من یقین دارم او می خواهد
بشکند بال کبوترها را.
آه....چه کسی سنگ می اندازد؟
چه کسی دست مرا می گیرد،چشم مرا می بندد؟
چه کسی از نور عاطفه می ترسد؟.
من کبوترهارا،
سوی بام تو به پرواز درآوردم
تو به سنگ اندازان فرصت اندیشه مده
پشت دیوارکسی
درکمین من وتوست
منشین غافل درتاریکی
دیده بگشا درنور
ومراقب باش،
تا ببینی چه کسی سنگ می اندازد؟
(از:خانم مینا اسدی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 مرداد 1395 :: نویسنده : حسن تنگسیری
بر ریشه های کوچک ودلتنگ چسبیدیم
چون ریگ های هرزۀ ساحل
دربسترهررود غلتیدیم
برگریه خندیدیم
برخنده خندیدیم
باآنکه برسرهایمان صد بارکوبیدند
بامغز های خسته وغمناک کوشیدیم
گفتند با تقدیر باید ساخت
گفتیم باید درقمارزندگانی برد
ما متکی بر آس دل بودیم
گفتند بیم موج وگردابی چنین هایل
گفتند راه بسته وتاریک
گفتیم میجوییم راه شادمانی را،اگرباریک
رفتیم وبا بیهودگی،بیهوده جنگیدیم
بیهوده کوشیدیم
اکنون که سرهامان بسنگ سرگردانی خورد
دل هایمان ازاین همه بیهودگی دلتنگ
پاهایمان ازاین همه بی انتهایی سخت فرسوده
برشانه هایمان بارسنگین حقارت ها
برچهره هامان جای پای حسرتی جانسوز
دستانمان ازرنج های زندگی سرشار
افسوس امروز فهمیدیم 
ماندیم،
ماندیم وگندیدیم
ماندیم ودربیهودگی بیهوده گندیدیم
(از:مینااسدی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 44 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--------------------------------------------------------------------------------------------------------- کد لینک به همراه متن ----------------------- --------------------------------

دانلود آهنگ جدید