تبلیغات
هذیان های نیمه شب - مطالب حسن تنگسیری
 
هذیان های نیمه شب
درباره وبلاگ


چیزی ندارم
لایق تو
جز هذیان هایم
بپذیر
برگ سبزیست
تحفه درویش......
چه کند ،بی نوا
ندارد بیش.
-------------------

گرسنگی.

گرسنگی نان ،گرسنگی عشق،
گرسنگی آزادی....
ودستان تهی انسان ها درتمامی قرون،
وعطش سیال خواستن،
در حجم های بهت وحیرت وخشم
وحضور همیشه مداوم مرگ،
در برهوت همیشه تشنه آرزو ها....
گرسنگی چشم ها درطلب باران
وشوق باریدن وروییدن.

***********
عشق برای من
بارسنگین دلبستگی هاست
به رنج های آدمی
مفهوم عظیم فرا رفتن
از کنار دردها.
غاری ست دردل بزرگترین
وستبر ترین کوه های رنج.
می خواهم دراین غار
هم چون انسان های دور،دور
بدوی وگنگ پناه گیرم.
***********

مدیر وبلاگ : حسن تنگسیری
نویسندگان
جمعه 11 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
تاکه بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آئینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفۀ زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا رفت به عزت ببرندش سر دست
آه میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
آه از آن تیر و از آن روی و کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
(اقبال لاهوری)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 11 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
من از آیینه تاریک و از دیدار می ترسم
هم از پایان خوبی ها هم از دیوار می ترسم
ندارم ترسی از آنکه نوشتن را نمیداند
هم از عالِم هم از اندیشۀ بیمار می ترسم
چرا تنهایی شب ها عجین با شمع گریان شد؟
از این پروانه های خالی از ایثار می ترسم
سفر درخواب این عابر پر از تشویش پایان است
من از فردای این بیراهه ی هموار می ترسم
هجوم باد بیرحمی بهاران را خزان کرده
من از کشتار خونین درخت و سار می ترسم
تو نسلی برزخی بودی در این صحرای بدنامی
از این بودن از این تکرار ناهنجار می ترسم
به هرسو قبله ای هرجا خدایی نو نمی دانم
چرا از خود چرا از مردم بازار می ترسم
قفس زیباتراست شاید برای نسل پاییزی
نمی دانم از آزادی چرا ،این بار می ترسم
(از:سیامک کیهانی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 10 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
بیدل و خسته در این شهرم ودلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
چند هم صحبتی صومعه داران ایدل
با وجودی که در این طایفه دینداری نیست
شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
یارب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشند و خریداری نیست
رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر
کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
بجز از بخت تو و دیدۀ من در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست
گر هما را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست
(از:همای شیرازی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
ازدست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست
گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود ،زخم زدن در همه عمرم
هرلحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست
دیری است كه از خانه خرابان جهانم
بر سقـف فروریختـــــه ام چلچله ای نیست
درحســـــرت دیـدار تو آواره ترینم
هرچند كـه تــا خانه تو فاصله ای نیست
‎بگذشته ام از خویش ولی از توگذشتن
مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست
‎سرگشته ترین كشتـی دریای زمانم
‎می کوچم و در رهگذرم اسكله ای نیست
‎من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگیم سایه ای از سلسله ای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزیزان و مرا قافلـــه ای نیست
(از:بهمن رافعی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 6 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
بگذار که دستان تو را باز بگیرم
تا از تب دست تو به یکباره بمیرم
با اینهمه تنهایی و افسردگی و درد
عمری است به چشمان قشنگ تو اسیرم
مانند یکی قایق، در موج گرفتارم
من گم شده بودم ،به تو افتاد مسیرم
دیگر هوس رفتن از این شهر ندارم
هرچند که دلتنگ ترین فرد کویرم
با عشق تو خوشبخت ترین مرد جهانم
بی عشق تو نه رود ،که یک جوی حقیرم
مگذار که بااین تن دلمرده بی روح
در حسرت دیدار تو با درد بمیرم
این فاصله مثل خوره افتاده به جانم
دور از تو ازاین جان به لب آمده سیرم
گفتند فراموش کنم خاطره ات را
این آخر عمری که نباید بپذیرم.....
(از:حمد الله لطفی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 4 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
آدمک ها
آدمک های حقیری
که تمام دنیایشان
وتمام آرزوهایشان
خلاصه میشود
درپوچی 
آدم درکنارشان احساس می کند
درمردابی راکد 
که درحال گندیدن است
فرو رفته........
درکنارشان که باشی
مثل آن هابه رکودمیرسی
کم کم به تحلیل میروی 
قدرت تفکرت راازدست می دهی
می خشکی ،می گندی ،
می میری ،درحالی که زنده ای
مثل آن هامی شوی.
باآدم ها دوستی کن
تازنده بمانی
نه باآدمک ها
  (از:هذیان های خودم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 دی 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
چه روزهای زردیست
چه شب های سردیست
من،
تو،
فاصله
عجب دردیست
******
موهای تو که سفید میشوند
روسیاه ترازدیروزبه فکرفرومیروم که تابه حال،
کدام خوبی ات راجبران کرده ام مادر
وبه لبخندی مهمانم میکنی و
بی آنکه بدانی
بازهم شرمنده ات میشوم
******
یکی تنش رامی فروشد
یکی وطنش را
تن فروش واقعی کیست؟؟؟
******
واسه یه محکوم به مرگ
یه قاشق ساده توسلول انفرادی
روزنۀ امیده!
تلاش برای آزادی.
******
شاخه گل های پژمرده دردستش
یک آسمان ابردرنگاهش 
ودویدن های پی درپی!
کودکی پشت چراغ قرمز
وثانیه ها که پی هم میدوند.
******
هرکس کوله ای غم به دوش گرفته
وبی اعتناازکناردیگری میگذرد
میان این جاده
آنقدرانسان غمگن هست
که حتی نمیدانی کدامشان مسافرند!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
 کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
 کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
   (از:کیوان هاشمی)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 26 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
چنگ باران را،به زانو،می گذارد ابر
تابخواندناودان آواز
آسمان تیره وکوتاه وسنگین رابازمی بینم.
مثل شیری درقفس مانم
دراتاق خود می روم بالاوپایین بازمی آیم
می پرم چون چلچله بی وقفه درآفاق اندیشه
ونمی گیرم دمی آرام.


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
می خواهم پیش ازتوبمیرم
می خواهم جسدم رابسوزانند
خکسترم رادرظرفی شیشه ای شفاف بریزند
درتاقچه اطاقت بگذارند
تادرونم راببینی
می بینی فداکاریم را
ازخاک شدن دست می کشم،
ازگل شدن دست می کشم
تاکنارتوباشم 
خاکسترمی شوم تاباتو زندگی کنم
آنگاه وقتی توهم مردی
می توانی درون شیشه بیایی
تا آن جا باهم زندگی کنیم
خاکسترتو،خاکسترمن
تااینکه عروسی حواس پرت یانوه ای بازیگوش
بیرونمان بیندازد
اما دیگرچنان درهم شده ایم که حتی
که درذره ای ازخاکسترما
اتم به اتم پیش هم نشسته ایم
باهم به روی زمین پخش می شویم
روزی اگرگلی وحشی 
سراززمین بیرون زند
حتمن دوشکوفه خواهدداشت
یکی تو یکی من.
نمی خواهم به این زودی بمیرم
لبالب اززندگی هستم،خونم گرم است
می خواهم عمری درازداشته باشم باتو
مرگ نمی تواند به هراسم افکند
اما پیش ازاینکه بمیرم بسیارچیزهامیتوانداتفاق افتد
شانس آزادی به این زودی ها؟
آیا آن که بعد میمیرد ....
آن راکه پیشترمرده خواهد یافت؟
شاید............
(از:ناظم حکمت)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
ازهم گریختیم
وآن نازنین پیاله دلخواه رادریغ
برخاک ریختیم.....
جان من وتو تشنه پیوند مهربود
دردا که جان تشنه خود راگداختیم
بس دردناک بودجدایی میان ما
ازهم جداشدیم وبدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق وامید داشت
اینک نگاه کن که سراسرملال گشت
وآن عشق نازنین که میان من وتو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیازکه من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی توبازآمدم ولی
هربار دیر بود.....
اینک من وتوایم دوتنهای بی نصیب
هریک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سر گشته درکشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم وحوا بهشت خویش
  (از:هوشنگ ابتهاج)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم ، تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند .. دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم ، اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی ..
چشمانم را آرام میبندم ، صدایت در گوشم میپیچد .. طنین خنده هایت همه جا را پر میکند .. بی اختیار لبخند میزنم ، ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند .. و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد .. دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم، سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم .. دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است. دلم برای چشمهای تو تنگ شده است .. برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند ..
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور ، تا شبهایت بدون ستاره نماند ..
مگر نمیدانی قحطی آمده است؟ قحطی خورشید و ماه و ستاره ..
گفتم برایت یک سبد بچینم، نکند آسمانت بی ستاره بماند ..
آخر اگر شبی خوابت نبرد، لااقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.دلم هوایت را کرده است. میبینی ! دوباره بیقرار شده‌ام .. گیج شده‌ام .. تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه‌ام ببخش ......
(نویسنده:ناشناس)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
خانه تاریک است 
چراغی نیست
ومن تنهای تنها
درتبی جانسوزمی سوزم
صدایی نیست 
جزصدای جغدپیری
کزبرایم نوحه میخواند
هواسرد است
نفس تنگ است
هوا را پنجه میسایم
تورا بانام میخوانم
کسی اندردرونم 
فریاد برمیدارد:
که او رفته 
وتو تنهای تنهایی .
   (ازهذیان های خود)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
چراباید بگویم ناز من اینک؟
کزاین دفتردگربیرون نخواهی شد
خودت هم گاه می دانی که اینک طی شودفرصت
به سان خاطراتی ناخوش وخوش ،می روی ازیاد
مپنداری که این سان نیست!
آری ،بود وخواهد بود
ومن درجستجوی تو
وتنها درحضورتو، به گورخود شوم تسلیم
بهارآخرین من ،بیا خود راه را بگشا
فدایت هرچه بود من،نبوسیدم مگردستت؟
ندانستی که یعنی پای تاسر من تورا هستم؟
مگردرچشم های من نکردی خویش راپیدا؟
درآغوشم نخواندی پیکرت راآن چنان زیبا؟
تو عشق خویش را درمن نجستی بهترازجانم؟
ویا باورنکردی کاین چنین بی تو،زمستانم؟
نمی خواهم که پیش ازموعدش چیزی بگویم من
ولی دانم که کزین خامی پشیمان نیز خواهی شد.
برای من بگو ای نازک گل،ناززیبایم
چراچشم توبرروی حقیقت بسته می ماند؟
چرا اشکم نمی بینی ؟
مگردر آن دلت سنگ است؟
بکوبان بر سرم ،تا من به دست توشوم درگور
همین هم بهرتو بس نیست؟
فدای روی خوبت ،هرچه درمن هست
که می خواهد کنون فرهاد تو ،ازکوه درغلتد
مگرشود راضی دل سنگت،بمیرم من برای تو
که رحمت رانمی خواهم ،نگاهت راشوم قربان
پشیمان نیز خواهی شد
بیا بس کن درشتی را
که میمیرم برایت من،دلت خوش شد؟
چرا تاریک وژرف است این دلت؟
گویا نمی دانی!
که عشاق ازدل خود وام می گیرند
نه اززیبایی معشوق 
دل عشاق سودایی است
وعاشق کورودستش هست دردستان دیوانه
چرااین دفتر من رانمی خوانی،چنان کوهست؟
چراعشقم کنی انکار؟
که من با تونه نیرنگم نه رنگی ازغرورعشق
اگرباشی توراتنها پرستم در درون خویش
وگررفتی ،تو را بدرود،باشی با همای بخت
ودیگرهیچ وبس بدرود....
   (از:رضازجاجی) 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 آذر 1394 :: نویسنده : حسن تنگسیری
آنتن ها
تاریک کننده رابطه ها
برفراز بام ها
بین مادیوارکشیده اند
کمتر حرف میزنیم
بیشترنگاه میکنیم 
کمترفکرمی کنیم
آنتن ها به جای ما فکرمی کنند
آنتن ها ازهمه به ما نزدیک ترند
حرف آنتن هارابیشترازهرکسی باورداریم
وقتی آنتن ها میگویند:
تمام مشکلات 
به زودی حل میشود!
من باورمی کنم
من به آنتن ها ایمان دارم 
آنتن ها دروغ نمیگویند
اگرهم بگویند مصلحتی است
آنتن هامثل مادری مهربان
شب هابرای مالالایی میخوانند
تا ما باخیال راحت  بخوابیم 
آنتن ها خیلی مهربان هستند
من آنتن هارا دوست دارم
(از:هذیان های خودم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 44 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
--------------------------------------------------------------------------------------------------------- کد لینک به همراه متن ----------------------- --------------------------------

دانلود آهنگ جدید